حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

ایهاالناس میگن آب کمه

 ایهاالناس میگن آب کمه

پس چرا هیچکی به خرجش نمیره

نکنه منتظرین قحطی بیاد

دس نذارین رو دس اون وقتا دیره

ایهاالناس میگن آب کمه

پس چرا مصرف ما کم نمیشه

زندگی ما به هم بسته شده

چرا هر کسی فقط فکر خویشه

ایهاالناس میگن آب کمه

یعنی یه فکر اساسی بکنین

آب، یعنی زندگی، هدر ندین

بسه دیگه ناسپاسی نکنین

ایهاالناس میگن آب کمه

اگه حتی کم نباشه راه داره

این همه آبو چرا  هدر می دین

می دونین که نعمته گناه داره

ایهاالناس میگن آب کمه

یه روز آب نباشه دنیا تمومه

پس به خاطر خودمونم شده

همه با هم بگیم اسراف حرومه

ایهاالناس میگن آب کمه

مثه باور ما که ته کشیده

اگه نه چرا قبول نمی کنیم

چرا کس به هشدارا گوش نمیده

ایهاالناس میگن آب کمه

یه روز از خواب پا میشین آب ندارین

خدا اون روزو نیاره آدما

همه چی دست ماهاس پس نذارین

ایهاالناس میگن آب کمه

صدی بیس تا کم کنیم رها شدیم

از جهنمی به اسم بی آبی

بنده های محبوب خدا شدیم.

ساعت یازده شب

21 شهریور 1393

تهران- بخاروف.

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱

رفتم به جهنم

روزی ز سر کم کمکی رندی آدم

محض نفس و گشت و گذاری و به نم نم

رفتم به جهنم

بودند همه منتقدان، عامی و نخبه

پرشور و شعار و همگی معترض از دم

رفتم به جهنم

تفکیک ندیدم به دو چشمم چه بگویم

بودند همه درهم و انگار که محرم  

رفتم به جهنم

می خواست ز من برگ هویت که تهی بود

جیبم ز ورق، هم ز کمی سکه و درهم

رفتم به جهنم

پرسیدم از انگیزه ی دلواپس آن جمع

بودند همه بر همه از لرز مقدم

رفتم به جهنم

بودند همه بزدل دنیای سیاست

من شیر شدم تا نکنم ترس و کنم رم

رفتم به جهنم

گرم است ولی ماندن ما تا 3 آذر

باید بکشد طول و سپس مشکی و ماتم

رفتم به جهنم

«بخاروف» 15 / 6/ 93

 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦

مخالفان «دانا»یی

به جان «پایداری» های مجلس

به «نه» هاشان نه، «آری» های مجلس

به جان زهره، طیب زاده نوری

عطاء اللهِ سلطانِ صبوری

به جان شخص اسماعیل کوثر

به جان منظری از شهر «رابر»

به جان فاطی و مسعود و بیژن

به جان مردهاشان و به هر زن

به جان هرکه دارد نام زاکان

سپاهانی، دلیجانی و تهران

به جان نادران و هم کثیران

به قدوسی- کریمی، آقا تهران

به جان طاهریِ اهل گرگان

به جان بندر گز و گمیشان

به جان بذرپاش و زاده کوچک

به جان مجری تفکیک و تیغک!

به جان هرکه با میل و به اجبار

حضورش هست در برگه نمودار

به جان مردهای پشت صحنه

به جان پاسپان شهر و شحنه

به جان بورس های سه هزاری

و به حیثیت قانون گذاری

که استیضاح تو خیلی سیاسی است

«کلید»ی نیست مجلس، کارد و «داس»ی است

ولیکن فرصتی در پیش داری

تو مسئولیتی با خویش داری

تو راز آن­ ها را بر ملا کن

بگو، بستیز و «لا حول و لا» کن

تو «دانا» یی و دانایی «کلید» است

در این دولت که «تدبیر» و «امید» است

بخاروف

25 مرداد 1393

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦

زیر نظر

 کار برخی از دوستان، از بچگی،  «زیر نظر گرفتن» دیگران است. بعدا که بزرگ می­شوند و به جای مثلا مهمی می رسند، همان عادت دیرین را از سر می­گیرند و هرکاری که دیگران انجام می دهند، به نوعی باید «زیر نظر» ایشان باشد؛ کتاب، مقاله، طرح پژوهشی یا هر چیز دیگر. آن ها کافی است آن کار را یک بار از دور دیده باشند. همین کافی است که «زیر نظر» شان قرار بگیرد. این جماعت، رزومه ای از این طریق جمع می کنند که بیا و ببین. برای ایجاد تنوع، گاهی «ناظر علمی»، و گاهی عضو شورای سیاست گذاری طرح ها می شوند، و در مواردی، همه ی این وظایف را با هم انجام می دهند. این اعجوبه ها جز یک مشت ادعا و چند واژه از حوزه ی مورد فعالیت شان، چیز زیادی نمی دانند و برای آن که کم نیاورند مدام اظهار فضل می کنند. این ها همان هایی هستند که(به قول یکی از دوستان) مانند رئیس جمهور سابق کشورمان، به جای کاشتن سرو و سیب و انار و ...، در باغچه شان «تربچه» می کارند؛ ماده ای به ظاهر زیبا، فصلی، مصرفی، تزئینی، اما نفاخ و پر پیامد... ممکن است بعد از تربچه، یونجه بکارند. مهم این است که همه چیز از قامت «کارنده» کوتاه تر باشد و بر آن ها مسلط. درخت سیب، نگاه آدم را متوجه بالا می کند، و ممکن است نتوان میوه اش را به آسانی چید، و گاهی نیازمند نردبان است یا قامت رشید. اما تربچه، در زیر گام های ما قرار دارد، و در «زیر نظر» ما.

منعت اگر زمانی از «زیر نظر» کنند

گویی تو را چو آدم از جنت به در کنند

نظر به این که سوادت، تمام، عاریتی است

باید تو را بدین «وسیله» خوش سپر کنند

پای تو می شود حراج دسترنج خلق

عمر جماعتی به پای تو  هدر کنند

«زیر نظر بازی» ات دکان تازه ای است

تو آگه و من آگه ام، که را خبر کنند!؟

بگو که غیر «زیر نظر»، چیست کارتو

روزی اگر اساس آن زیر و زبر کنند

برای آن که عیب تو پنهان شود ز چشم

اطراف تو چه چاره جز، خود را کمر کنند

«زیر نظر»، «زیر نظر»، «زیر نظر»، همین

این قصه را نمی شود که مختصر کنند؟

11 تیرماه سال 1393  

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥

ما الف- جیم تر از او داریم

 ملک الموت سلام!

ما ارادت داریم.

مختصر عرضی بود؛

خوب می دانم که

گاز و فرمان تو در دست خداست

پس چرا کار تو دارد ابهام؟

تو مگر جان بشر را با حکم،

حکم مکتوب خداوند نباید ببری؟

پس چرا وقتی گفت:

 «برو و جان الف- جیم بگیر»

رفتی یک راست سراغ دفتر استیو جابز!؟

جان آدم وسط است.

متر و تقویم و ترازو داریم،

ما"الف- جیم" تر از او داریم،

سالخورده تر از او، خیلی هم

شاهد خلقت حوا- آدم

شاهد لحظه ی طوفانی نوح

جسم، فرسوده و سرشادش روح

سررسید قبض روحش سپری،

روح او را تو نباید ببری!؟

تخم تردید چرا می پاشید

ملک الموت مواظب باشید!

ملک الموت عزیز!

زود بردار و بده استعفا.

به گمانم که زن و کودک آن فقید مادرمرده،

احتمالا تو را می بخشند.

به دبیرخانه برو،

 نامه خوانا بنویس،

جانشینت شاید،

ندهد گاف به این رسوایی

زخدایت طلب بخشش کن.

راه جبران خطایت این است:

که الف- جیم حقیقی را جان،

بستانی و ز پرونده ی خود،

رفع ابهام کنی.

دل ما را، و دل بیوه ی جابز

شاید آرام کنی.

ملک الموت ببخشید جسارت کردم.

تهران- 19 خرداد 1393 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٠

اسباب اتصال

اسباب اتصال به بالا پدرزن است

آن حامی مکرم و والا پدرزن است

وقتی که دست خالی و جیبت تهی شود

هم پول  نقد و سکه و کالا پدرزن  است

بابا ز روز اولم، می داد آب و نان

نان و نوا دهنده ام حالا پدرزن است

مادر که گوش جانم از لالایی اش پر است

حالا هم آن که می دهد لالا پدرزن است

من، زن نه که ، پدر زنی گرفته ام هلو !

فرشته ای ز عالم بالا پدرزن است.

هشتم آذر 1392

تهران. ساعت 2 و 30 دقیقه بامداد

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳۱

درآغوش پدر

در غضب ناک ترین لحن پدر

آن چنان مهری بود

که مرا وقتی که

به چنان دورترین

نقطه ی امکان فرار

گوشه ای می انداخت

لحظه ای بعد چو یک ذره ی نور

گرد لبخند نهانش باز می گشتم و هم

دست در کار پریشان شدن خاطر او می دادم.

رنجش و خشم و غضب

جستن از دست پدر

خنده و باز در آغوش پدر غلتیدن

لذتش در همه ی  جان و تنم می جوشد.

اصغر احمدی- 19 آذر 1392

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸
تگ ها : شعر ، در آغوش پدر

دلواپسان هیچ

 مجال برکشیدن فریاد دست داد؛

دلواپسان هیچ

در کوچه ­های شهر

جولان ­شان گرفته و

فریاد می ­کشند.

اسلام را تو گویی

دزدی همین دوچندماه،

نشسته در کمین،

و پیش از این

 در کنف حمایت آهنین شان!

حافظه ­شان فساد را از یاد برده ­است

و فقر را

 که موریانه وار خورده بود

پای عصای لنگ معیشتی چنان که بود.

آئین گفت ­و گو

که خِرد خواهد و گواه

درکام ناشکیب ­شان

تلخی گرفته است.

در گوشه ­های امن

تبادل شبانه­ی دلارهای نفت

انبان ز زر ز قدرت تحریم پرشدن،

آن هم به نام دین،

به نام جنگ در صف اول،

ز یاد رفت.

خسران خلق و دادن یارانه­ در عوض،

تطهیرشد،

و مدعی، خودخواند قهرمان.

دلواپسان هیچ

تنگ آمده، معیشت آورده بادشان

شه ­کارهای مدعی،

رفته زیادشان.

دلواپسی نه بد،

که واپس گرا شدن

در جست­ و جوی منبع پرسود رانت­ها

شورانده عمق هستی ناصبورتان

از قدرت طلاست این همه

 جنجال­ جمع­تان،

این همه فریاد و شورتان،

فریادهای خسته و کم فروغ­تان

نه پایگاه مردمی از بن دروغ­ تان!

اصغر احمدی

22 اردیبهشت 1393

  

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٢

← صفحه بعد