حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

لاک و پاک

اواخر مرداد یا اوایل شهریور 92 همایشی پیرامون اعتدال در محل مرکز مطالعات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام برگزار شد. این شعر با توجه به فضای آن همایش سروده شده است.

1. دوستان چند صباحی است که من «معتدلم»

شاعرم شاعرکی در به در و اهل دلم

به کسی یا به کسانی الکی متصلم    

ز عملکرد خودم باز بگویم، خجلم

می زدم کاش از این پیش درِ« باب وسط»   

تا بگیرند همه معتدلان در بغلم

2. مانده ام پس بکشم یا بنهم  پا را پیش  

یا درآمیزم از این معرکه نوشی با نیش

روز و شب بر سر این در جدل استم با خویش    

بزنم ریش و یا «پرفسوری» سازم ریش

فکر مشغولِ مرا درک کنید ای عقلا     

برهانید مرا از غم این حال پریش

3. من خودم در وسط ستاد اکبر بودم        

البته در وسط آن همه شب پر بودم

زین سبب روی کف آب شناور بودم      

خسته از یک خبر دلهره آور بودم

خبر آمد همه چون کوچ کبوتر رفتیم  

در عقب مانده به جا، جوجه ی بی پر بودم

4. از خدا نیست نهان از تو چه پنهان باشد  

 این همه از سر یک- دو لقمه ی نان باشد

نان که خوب است ،پس آن به که فراوان باشد 

یا به دست آوری اش ساده و آسان باشد

این هوا خوب و بسی هم ملس و «معتدل» است    

دوهوا گشتن محصول ز «سمنان» باشد         

5. شیخ آمد، و سخن گفت ز «تدبیر و امید»     

در دلش داشت امیدی و به دست داشت «کلید»

شادی از هر طرفی جانب این خانه وزید    

غم و اندوهِ به جا مانده، به یک باره پرید

بود از عید نکو سال نکو هم پیدا     

شادی از پشت هم آمد به وطن هم چون عید

6. من فدای دو جناح تو، چه جوری یا نه؟  

سنگ افتاد، سر راه، صبوری یا نه؟

فصل «بحران» شده، در حال «عبور»ی یا نه؟    

هست بر گرد سرت، «هاله ی نور»ی یا نه؟

«فصل شستن» به ره افتاد ز وسواس زیاد      

حاضری چند نفر پاک بشوری یا نه؟

7. این سمینار فقط در صدد تبیین است    

 اعتدال از نظر جامعه ی ما این است:

رفتن از راه وسط، نیک ترین آئین است   

نقد این راه، سزاوار بسی تحسین است

پرطرفداری این راه فریبت ندهد:   

تحت لیسانس حسن بوده و «مید این چین» است

8. اعتدالش چه و  اوکیست  و هم سرخه کجاست؟

این سوالات برای من و تو حق و بجاست

چه زمان می کند او کاسته از قیمت ماست!؟    

 تا چه هنگام برد دل ز جناح چپ و راست؟

تو که هستی که برون آمده ای از صندوق؟     

 عمل ات نیک ترین خط کش و هم راهنماست.

9. تو همان شیخ حسن سرخه ایِ بی« داس»ی  

می زنی گاهگهی خنده ی با احساسی

تو به اوضاع بدِ جامعه ات حساسی    

از سرت دور کن عمامه، ببینم طاسی!

شاعر و قافیه ی تنگ، گهی هم خوب است 

برق از فرق سرت،  گر بجهد، الماسی!

10. پس بیا دور شو از کار خطرناک، حسن!   

هیچ کس را تو مشو سینه ی صد چاک، حسن!

دست پاک آمده ای، دست ببر پاک، حسن!   

جای ما هست همه یک وجب از خاک، حسن!

اشتباهات تو را گوش زدت خواهم کرد        

باخود از خانه سر کار ببر لاک، حسن!

اصغر احمدی. 1 شهریور 1392

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸

چراغ شب یلدا

 در شب یلدا

چراغ شب

میزبان حلقه­ هایی سبز

هم به سان حلقه­ی زرین یک ساعت

تیک و تاکش می نوازد روح

چون ستاره، ماه و هم خورشید

می درخشد، می فشاند نور

می­فشارد پا که دریابید

لحظه­ها را خنده­ها را هم

سرخ­های سفره را گوید

شعرها را از زبان پیرباباها

از زبان مادران پیر

قصه­ها را از زبان هرکه دارد یاد

جمع با گفتار پیران

 سرخوش و دلشاد.

در شب یلدا

 می­تراود ­هم­چو خورشیدی

ازچراغ شب

 نور رخشنده

لحظه­ها شاد و شتابنده

یادگار نیک آئینی

یک شب سرشار شیرینی

یک بهانه

یک شب زیبا

سرد و گرم و روشن و زایا.

30 آذر 1392 ساعت 14.30 روز شنبه 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠
تگ ها : شعر ، شب یلدا

الگوی بومی توهین

این روزها، عده ای در دفاع از مسی، خوب عمل می کنند. و آدم به ایرانی بودن خودش افتخار می کند؛ از این که هم وطنانی دارد به این نازی! قوی و ضعیف  برای شان فرق نمی کند، دوست و دشمن هم همین طور. کافی است شما پا را از گلیم ادب درازتر کنی، که ناگهان شتلق! کشیده ای از کنار گوش هوشت روانه می کنند که آقا/ خانم! مواظب باش که آبروی 2500 ساله یا به تعبیر برخی از دوستان فقط مسلمانِ هم وطن، آبروی 1400 ساله ی ما را نبر!!! این در جای خودش، در خور تقطیر است که در این جلسه، و با همین امکانات اندک آزمایشگاهی، و با وجود تحریم هایی ظالمانه و غیر انسانی غرب، قصد داریم برای اولین بار، به آن بپردازیم. این کار، اگر این غربی های فلان فلان شده(تا قبل از این ماجرا، من هم از کلمات صریح، روشنگر، و اصولی استفاده می کردم)، ارز آن را بلوکه نکنند، کمک خیلی خوبی به صندوق ذخیره ی عرضی(نه طولی) می کند.

این دوستان منتقد محترم لطفا بروند کمی علم روان شناسی و جامعه شناسی بخوانند تا درک بکنند حال توهین کنندگان را. یعنی خودشان را جای آن ها بگذارند؛ در عالم خیال. چون در عالم واقع این جا به جایی، هر چند اگر چند ثانیه باشد، غیرممکن است. مثلا یکی از این حضرات حرف دل همه ی ما را به اوباما گفت: «کاکاسیا». آی جیگر ما حال آمد! مدت ها بود که می خواستم این همه کار اوباما را یک جور جبران کنم، ولی نشد. این آقا درست زد توی خال. از اون تاریخ به بعد، اوباما، ابتدا یازده روز نشست توی خانه با مالیا وساشا و  ممانهما(به مناسبت گرامی داشت واقعه ی 11 سپتامبر!!!)، بعد، از آن فرصت پیش آمده، استفاده کرد، و عمل بوتاکس انجام داد. حالا هم قبل از هر کنفرانس خبری هم یک من کرم سفیدکننده می زند؛ کرم های گران قیمت خارجی! البته گفته چون این انتقاد سازنده را یک ایرانی کرده،  از محل پول های بلوکه شده ایران هزینه می کند!

یک عزیز دیگری به همه ی مخالفان میلیونی اش در برنامه زنده ی تلویزیونی، و در یک جمع کاملا خودجوش گفت:«یک مشت خس و خاشاک». مخالفین، با شنیدن این فرمایش، رفتند چپیدند توی خانه های شان تا همین الان. و خس و خاشاک اصلی هم مستقیما دربست گرفتند و رفتند حصر خانگی. بعد نامبرده فرمودند: شما چیِ کی باشین! اگه می سوزین که من بردم، «لطفا آبو بریزین همون جایی که می سوزه!» نامبردگان، آنقدر، آب ریختند که نزدیک است آب در کل کشور، جیره بندی شود.

می بینید که فرهنگ ایرانی- اسلامی مورد نظر، هم کارساز است و هم مسبوق به سابقه. همه هم بدون تعارف خوش مان می آید و کیف می کنیم. تا ماه صفر تمام نشده، پیشنهاد می کنم یک نفر در یک جلسه ی کاملا معنوی که خدا دعای همه را زودتر اجابت می کند، برای مسی، تیم آرژانتین، مردم نیجریه، و کل قاره ی اروپا، «آرزوی مرگ کند» بدین ترتیب، مستقیما از گروه مان صعود می کنیم. تا آن موقع، تقویم را خوب نگاه می کنم، و پیشنهادات ارزنده، اصولی، و اصیل ایرانی- اسلامی خود را به محضر مردم بزرگ و شریف ایران، اعلام می دارم. دوت درو دو دوت دوت! ایران!(لطفا 10 بار تکرار شود!). این بود تقطیر ما، تا تقدیر چه باشد!

در پشت تریبون، به الفاظ مطنطن

اسناد، گواه است به گفتار تو و من

نزدیک تری ای که به ما از رگ گردن

لولو ببرد ممّه ی  بزغاله ی دشمن!!!

********************

ما عادت مان بوده همین شیوه ی گفتار

در منبر، و در درس، و در کوچه و بازار

هم با مسی و زایتسف و هم دگر اغیار

خوش گفت یکی: لذت ما هست در این کار

ساعت 11 صبح روز دوشنبه 18 آذر 92

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸

تامین فساد و فساد تامین

بچه که بودم، اداره ی تامین اجتماعی شهرمان، تازه کار به حساب می آمد، و شاید من تازه فهمیده بودم که باید به دور و برم نگاه کنم. در هر حال، روزی چشمم افتاد به آن اداره ی محترم. نمای بیرونی دیوار حیاطش، جان می داد برای نوشتن، فلذا به خوش نستعلیق، بر قلب آن نوشته بودند: «تامین اجتماعی، نیاز امروز، پشتوانه ی فردا.» و چه زیبا بود هم خط و هم خال مطلب! و مرا  از یاد نمی رود آن «شعار.»

از طرفی این پرسش فضولانه، همدلانه، نومیدانه، و اسکولانه، برای بسیاری از ما پیش آمده است که این نامزدهای محترم نمایندگی مجلس شورای اسلامی، با این همه پولی که خرج می کنند، چه جوری جبران می کنند این همه مافات را!؟ وقتی گزارش خود همین مجلسیان، مکشوف فرمود که جماعتی از خیل «عاشقان خدمت»، در فقره ی «فساد تامین» سبیلی چاق فرموده اند، به پاسخی هرچند موقت و راضی کننده رسیدم و کمی از نگرانی ام درمورد آینده ی زن و بچه نمایندگان محترم، کم شد.

از زمان  «آفریدن کهریزک»  با دست توانای برادر سعید، نگرانی دیگر پیدا کرده بودم و آن این که بالاخره قوه های ما مستقل اند و بر همین اساس، پدر پدر پدرسوخته هر کسی را در می آورند که با شیشه ی نوشابه علی الخصوص کاری با بندگان خدا کرده باشد. که برخی کرده اند. حال وی را چه می شود ای شیخ؟(این سوال را در غیاب شیخ احمد جنتی که در لحظه ی طرح سوال من، حضور نداشتند، و برای تامل در نحوه ی اجرای حکم سران فتنه، عمیقا با این دنیای فانی برای چند ثانیه دیسکانکت شده بودند، از پدر بزرگ درونم پرسیدم). من شرمنده ی گل رخساره شان هستم این احمد شفیق(مهربان، لطیف، دل نازک، و مواردی از این قبیل که فراتر از صدور حکم محاربه، هرگز نرفته و نمی رود)؛ خنثی کننده ی احمد شهید!

ندا آمد که ای نادان! کمی در همان قدیمی سازمان «تامین فساد»، اندیشه کن. برادر سعید را چه باک از کهریزک، که هرکه« نیاز امروز» دارد به نزد وی می رفته، و «پشتوانه ی فردا» می شده است برای او. گفتم که این شعار مگر نه برای ما بود که «تشویق شویم به بیمه ی اجباری!». گفت نه کارگران ما خیلی شریفند، و جز فروبردن نان خشکیده در آب، نیازی ندارد. سعید هم باید، آب را گل نمی کرد، که نکرد. او فقط از آب گل آلود، «محمود رود»، ماهی گرفت. وانگهی، دولت «پاک»(مخفف پلشت، آماده برای فساد، و کثیف) باید به نحوی پاک بودن خود را به رخ تاریخ و جغرافیا بکشاند؛ دل نمایندگان را از هر کدورتی پاک کند، حساب ها را پاک سازی کند، نکند خدای نکرده، دولت بعدی با چند میلیارد تومان باقی مانده در خزانه، پز بدهد. سعید جان! تو که کاری نکرده ای! گفته اند بکن و کرده ای؛ پول داده ای، فیلم گرفته ای، یعنی داد و ستد کرده ای. این ها ممکن است جنایت باشد، اما یقینا جرم نیست که نیازمند تعقیب قضایی باشد!!!

پرونده ی تو، حاکی از اقسام فساد است

ما را همه از آن همه کار تو به یاد است

حالا تویی آلوده ی کهریزک و تامین

وجدان همه در پی برپایی داد است.

دوشنبه 18 آذر 92 ساعت یک بامداد

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸

من پرونده دارم، پس هستم

پس از ارائه، و انتشار درخواست کتبی رئیس جمهور سابق از رئیس جمهور فعلی، مبنی بر این که «در فضایی کاملاً دوستانه و صمیمی، در مناظره‌ای صریح، اصولی و روشنگر در منظر افکار عمومی، ابهامات و حقایق ناب را آن‌طور که هست، مورد تصدیق و تأکید» قرار دهند، و پس از آن که  نامبرده، خدا را شاهد گرفت «که این دعوت نه بر اساس یک حس شخصی، بلکه بر مبنای احساس تکلیف دینی و ملی صورت می‌گیرد»، همه ی عالم و آدم(احتمالا حتی دکتر عباسی- فوق تخصص زنای ذهنی)، تصدیق کردند که مشکل ایشان، نبودن در فضای رسانه ای به مدت 4 ماه بوده است(این نوع خماری، بسیار دردناک است، و ممکن است فرد مبتلا، دوباره انتحاری بزند به خط). البته رئیس جمهور سابق، همواره «در فضا» بوده اند، اما گاهی یادشان می رود، و گاهی به دلیل اوج گرفتن بیش از حد در فضا، دچار بی وزنی می شوند، گاهی وانمود می کنند در فضا نیستند بلکه تبلیغات و القائات دشمن، او را فضایی نشان می دهد و نهایتا گاهی به دلیل سرعت بالا، از فضا خارج می شوند و زمان را در می نوردند و به مافوق فضا می روند. در زیر، برای رفع نگرانی نامبرده از «نبودن»، و اطمینان خاطر مبارک از این بابت که بدون برگزاری مناظره ی مجدد، تا ابد در ذهن ما حضور خواهند داشت، به نمونه هایی از «بودن»، و «در فضا بودن» شان، اشاره می شود:

اردیبهشت 84: از خاتمی انتقاد می کنم، پس هستم.

مرداد 84 تا مرداد 92: من با اهل بیت، هر هفته می روم سفر ، پس هستم.

سال 85 به بعد: من پشت سر هم، وزیر عوض می کنم، پس هستم.

خرداد 88: به عالم و آدم اتهام می زنم، پس هستم.

سال 90: من قهر می کنم، پس هستم.

... و سال 92: من پرونده دارم، پس هستم.

 ×××××××××××××××××××××××××

چهار ماه  به گردم ندیده ام عکاس

چهار ماه خودم را ندیده ام با ناس

حسن! کلید نگو که دروغ می گویی

مرا تو حذف نمودی از این فضا با داس!


  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧

کاری مکن الا گرفتن زنی بجا

پدرزن عزیز من! ای شهسوار من!

ای مایه ی ترقی و اعتبار من

بیکاری ام دلیل شد، آن وصلت مهم

زان وقت، نازِ دخترت، گردید کار من

کسالتم گرفت چون کشیدِ ناز او

گفتم تاملی کنی به روزگار من

وقتی که تو تاملت گرفت ناگهان

دمیده شد طلیعه­ی سبز بهار من

ز هر طرف مشاغلی رسید بهر کار

تا از میان آن ها، این شد شکار من

حالا برای راحت آن دختر و نوه

درآمده ز شدت کارم دمار من

وقت است کار بهتر و شغل جدیده ای

این انتظار دختر است و انتظار من

یار است بخت با من بیکارِ پیش از این

از مقطعی که دختر تو گشت یار من

در سلسله مراتب ترقی و صعود

دامادی تو بوده تنها افتخار من

ترسم به جان تو به جان ناز دخترت

 که ازدواج دیگری کند مهار من

آن گاه قول می دهی حمایتم کنی

در یک به یک مراحل رد و گذار من؟

یا آن که سخت می کشی از زیر پای من

آن نردبان محکم و استوار من

یعنی طلاق می دهی و می کنی رها

مرا و می بری صبیه از کنار من؟

این را مگو که هستی ام به باد می رود

هم هست و نیست و نیز هم دار و ندار من

آن گاه خسته و ملول و زار می شوم

به گوش خویش می شنوی قار قار من

مکن مکن جان همان یک دانه دخترت

این شهد پست را مکن چو زهر مار من

«کاری مکن الا گرفتن زنی بجا»

این بوده در تمام زندگی شعار من

حالا چه وقت فرقت و جدایی و طلاق؟

حالا که در عمل «گرفته» انتظار من

داری چو دُخت دیگری آن را به من بده

تا عالمی حسد کند به شاهکار من

ششم آذر 1392

تهران ساعت 23

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها : شعر طنز ، پدرزن

سودای مقام

عمر سعد به سودای حکومت بر ری

سر شه را به سر نیزه فرستاد به شام

خواب دیدم سر خود را چه کسانی بردند

به کجا یا که بگیرند ز که پست و مقام

در همان خواب به آن جمع پریشان گفتم:

ری برای عمر سعد نیافتاد به دام

گفت با نیشکرک خنده یکی از آنان:

پس نبودست سر نیزه شده، رأس امام!

لابد آن جمع به دنبال سرش می گردند

ولی افسوس سری نیست به آن قدر و مقام

پَست شد آن که گدای درِ یک پُست شود

عاقبت، بوته ی خاری است که رسته است به بام.

 سه شنبه 14 آبان 1392 اول محرم 1435 پنجم نوامبر 2013

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
تگ ها : سودای مقام ، شعر ، محرم

قصه ی انگلی

دکتر طیبی پس از به عهده گرفتن ریاست جهاد دانشگاهی، به تاسی از دکتر روحانی، کارگروه هایی برای انتخاب معاونین اش، تعیین کرده است. این  کارگروه ها در گام نخست، از تعدادی از همکاران جهادی خواسته اند تا
شاخص های لازم برای تصدی این مسئولیت ها را اعلام کنند. یکی از  همکاران ما که نیمی از وجودش رذالت است و آن نیم دیگرش هم رذالت!!!، مورد مشورت یکی از این کارگروه ها قرار گرفته است و بلافاصله، «چو» انداخته، و همه را خبردار کرده است که ایهاالناس بشتابید! که برای فلان معاونت، از من برنامه خواسته اند!!!!!!، و بعض خلایق هم فریب چوبان قصه ی ما را خورده اند، و برای جلب نظر دیگران، و نشاندن او بر مسند، گام هایی برداشته اند، بودار! به این دوستان توصیه می کنم، وقتی به مترو می روند
از این کفی های «یک جفت، هزار تومان» بخرند، و استعمال کنند. چون بوی بد پا، هم برای خود فرد مضر است، و هم برای اطرافیان، نامطبوع!

گویند وقتی چوپان قصه ی ما قصد ورود به این دنیای خاکی را داشت، فریاد اعتدال برآورد، ولی اطرافیان گفتند که هم اکنون، سنه ی 1356 است، و حکومت جائر پهلوی بر مسند است. پس وی قصد بازگشت به زهدان کرد، و ناگهان قابله گفت: بچه­ی ... شده! کجا؟ یک دست قابله بر ملاج وی خورد و موی های وی برکند، و علی الابد تاس شد، و دست دیگرش بر سینه وی خورد، و چاک خورد، که به درستی، او از سینه چاک ترینِ ...کاران است. طفل، به دنیا، پای فرونهاد، و بلوغ و بلاغت یافت تا آن گاه که دوران اصلاحات شد، و او خود را اصلاح طلبی«تیر» خواند.  سپس، در عهد سلطنت محمود، به مقامی رسید و اصول گرایی «ناب» شد، و هم اکنون نیز از فرط اعتدال، نمی داند به کدام جهت، دم بچرخاند!

القصه، این ها قسمی از جانوران «چندزیست» این جهان اند که امیدوارم، «روده­ی مدیریت» تیم دکتر طیبی، به اندازه ای سالم شده باشد که امکان رشد دوباره ی این انگل ها را ندهد.  انشاء الله!

ما خود، جز سلامت همه، چیزی نخواسته، و نمی خواهیم.

قصه ی ما انگلی شد انگلی

اندکی «ناخوب و زیبا» شد ولی

مولوی زین بدترش را گفته است

عذر می خواهم همین جا، یا علی! 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢

← صفحه بعد