حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

چراغ شب یلدا

 در شب یلدا

چراغ شب

میزبان حلقه­ هایی سبز

هم به سان حلقه­ی زرین یک ساعت

تیک و تاکش می نوازد روح

چون ستاره، ماه و هم خورشید

می درخشد، می فشاند نور

می­فشارد پا که دریابید

لحظه­ها را خنده­ها را هم

سرخ­های سفره را گوید

شعرها را از زبان پیرباباها

از زبان مادران پیر

قصه­ها را از زبان هرکه دارد یاد

جمع با گفتار پیران

 سرخوش و دلشاد.

در شب یلدا

 می­تراود ­هم­چو خورشیدی

ازچراغ شب

 نور رخشنده

لحظه­ها شاد و شتابنده

یادگار نیک آئینی

یک شب سرشار شیرینی

یک بهانه

یک شب زیبا

سرد و گرم و روشن و زایا.

30 آذر 1392 ساعت 14.30 روز شنبه 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠
تگ ها : شعر ، شب یلدا

الگوی بومی توهین

این روزها، عده ای در دفاع از مسی، خوب عمل می کنند. و آدم به ایرانی بودن خودش افتخار می کند؛ از این که هم وطنانی دارد به این نازی! قوی و ضعیف  برای شان فرق نمی کند، دوست و دشمن هم همین طور. کافی است شما پا را از گلیم ادب درازتر کنی، که ناگهان شتلق! کشیده ای از کنار گوش هوشت روانه می کنند که آقا/ خانم! مواظب باش که آبروی 2500 ساله یا به تعبیر برخی از دوستان فقط مسلمانِ هم وطن، آبروی 1400 ساله ی ما را نبر!!! این در جای خودش، در خور تقطیر است که در این جلسه، و با همین امکانات اندک آزمایشگاهی، و با وجود تحریم هایی ظالمانه و غیر انسانی غرب، قصد داریم برای اولین بار، به آن بپردازیم. این کار، اگر این غربی های فلان فلان شده(تا قبل از این ماجرا، من هم از کلمات صریح، روشنگر، و اصولی استفاده می کردم)، ارز آن را بلوکه نکنند، کمک خیلی خوبی به صندوق ذخیره ی عرضی(نه طولی) می کند.

این دوستان منتقد محترم لطفا بروند کمی علم روان شناسی و جامعه شناسی بخوانند تا درک بکنند حال توهین کنندگان را. یعنی خودشان را جای آن ها بگذارند؛ در عالم خیال. چون در عالم واقع این جا به جایی، هر چند اگر چند ثانیه باشد، غیرممکن است. مثلا یکی از این حضرات حرف دل همه ی ما را به اوباما گفت: «کاکاسیا». آی جیگر ما حال آمد! مدت ها بود که می خواستم این همه کار اوباما را یک جور جبران کنم، ولی نشد. این آقا درست زد توی خال. از اون تاریخ به بعد، اوباما، ابتدا یازده روز نشست توی خانه با مالیا وساشا و  ممانهما(به مناسبت گرامی داشت واقعه ی 11 سپتامبر!!!)، بعد، از آن فرصت پیش آمده، استفاده کرد، و عمل بوتاکس انجام داد. حالا هم قبل از هر کنفرانس خبری هم یک من کرم سفیدکننده می زند؛ کرم های گران قیمت خارجی! البته گفته چون این انتقاد سازنده را یک ایرانی کرده،  از محل پول های بلوکه شده ایران هزینه می کند!

یک عزیز دیگری به همه ی مخالفان میلیونی اش در برنامه زنده ی تلویزیونی، و در یک جمع کاملا خودجوش گفت:«یک مشت خس و خاشاک». مخالفین، با شنیدن این فرمایش، رفتند چپیدند توی خانه های شان تا همین الان. و خس و خاشاک اصلی هم مستقیما دربست گرفتند و رفتند حصر خانگی. بعد نامبرده فرمودند: شما چیِ کی باشین! اگه می سوزین که من بردم، «لطفا آبو بریزین همون جایی که می سوزه!» نامبردگان، آنقدر، آب ریختند که نزدیک است آب در کل کشور، جیره بندی شود.

می بینید که فرهنگ ایرانی- اسلامی مورد نظر، هم کارساز است و هم مسبوق به سابقه. همه هم بدون تعارف خوش مان می آید و کیف می کنیم. تا ماه صفر تمام نشده، پیشنهاد می کنم یک نفر در یک جلسه ی کاملا معنوی که خدا دعای همه را زودتر اجابت می کند، برای مسی، تیم آرژانتین، مردم نیجریه، و کل قاره ی اروپا، «آرزوی مرگ کند» بدین ترتیب، مستقیما از گروه مان صعود می کنیم. تا آن موقع، تقویم را خوب نگاه می کنم، و پیشنهادات ارزنده، اصولی، و اصیل ایرانی- اسلامی خود را به محضر مردم بزرگ و شریف ایران، اعلام می دارم. دوت درو دو دوت دوت! ایران!(لطفا 10 بار تکرار شود!). این بود تقطیر ما، تا تقدیر چه باشد!

در پشت تریبون، به الفاظ مطنطن

اسناد، گواه است به گفتار تو و من

نزدیک تری ای که به ما از رگ گردن

لولو ببرد ممّه ی  بزغاله ی دشمن!!!

********************

ما عادت مان بوده همین شیوه ی گفتار

در منبر، و در درس، و در کوچه و بازار

هم با مسی و زایتسف و هم دگر اغیار

خوش گفت یکی: لذت ما هست در این کار

ساعت 11 صبح روز دوشنبه 18 آذر 92

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸

تامین فساد و فساد تامین

بچه که بودم، اداره ی تامین اجتماعی شهرمان، تازه کار به حساب می آمد، و شاید من تازه فهمیده بودم که باید به دور و برم نگاه کنم. در هر حال، روزی چشمم افتاد به آن اداره ی محترم. نمای بیرونی دیوار حیاطش، جان می داد برای نوشتن، فلذا به خوش نستعلیق، بر قلب آن نوشته بودند: «تامین اجتماعی، نیاز امروز، پشتوانه ی فردا.» و چه زیبا بود هم خط و هم خال مطلب! و مرا  از یاد نمی رود آن «شعار.»

از طرفی این پرسش فضولانه، همدلانه، نومیدانه، و اسکولانه، برای بسیاری از ما پیش آمده است که این نامزدهای محترم نمایندگی مجلس شورای اسلامی، با این همه پولی که خرج می کنند، چه جوری جبران می کنند این همه مافات را!؟ وقتی گزارش خود همین مجلسیان، مکشوف فرمود که جماعتی از خیل «عاشقان خدمت»، در فقره ی «فساد تامین» سبیلی چاق فرموده اند، به پاسخی هرچند موقت و راضی کننده رسیدم و کمی از نگرانی ام درمورد آینده ی زن و بچه نمایندگان محترم، کم شد.

از زمان  «آفریدن کهریزک»  با دست توانای برادر سعید، نگرانی دیگر پیدا کرده بودم و آن این که بالاخره قوه های ما مستقل اند و بر همین اساس، پدر پدر پدرسوخته هر کسی را در می آورند که با شیشه ی نوشابه علی الخصوص کاری با بندگان خدا کرده باشد. که برخی کرده اند. حال وی را چه می شود ای شیخ؟(این سوال را در غیاب شیخ احمد جنتی که در لحظه ی طرح سوال من، حضور نداشتند، و برای تامل در نحوه ی اجرای حکم سران فتنه، عمیقا با این دنیای فانی برای چند ثانیه دیسکانکت شده بودند، از پدر بزرگ درونم پرسیدم). من شرمنده ی گل رخساره شان هستم این احمد شفیق(مهربان، لطیف، دل نازک، و مواردی از این قبیل که فراتر از صدور حکم محاربه، هرگز نرفته و نمی رود)؛ خنثی کننده ی احمد شهید!

ندا آمد که ای نادان! کمی در همان قدیمی سازمان «تامین فساد»، اندیشه کن. برادر سعید را چه باک از کهریزک، که هرکه« نیاز امروز» دارد به نزد وی می رفته، و «پشتوانه ی فردا» می شده است برای او. گفتم که این شعار مگر نه برای ما بود که «تشویق شویم به بیمه ی اجباری!». گفت نه کارگران ما خیلی شریفند، و جز فروبردن نان خشکیده در آب، نیازی ندارد. سعید هم باید، آب را گل نمی کرد، که نکرد. او فقط از آب گل آلود، «محمود رود»، ماهی گرفت. وانگهی، دولت «پاک»(مخفف پلشت، آماده برای فساد، و کثیف) باید به نحوی پاک بودن خود را به رخ تاریخ و جغرافیا بکشاند؛ دل نمایندگان را از هر کدورتی پاک کند، حساب ها را پاک سازی کند، نکند خدای نکرده، دولت بعدی با چند میلیارد تومان باقی مانده در خزانه، پز بدهد. سعید جان! تو که کاری نکرده ای! گفته اند بکن و کرده ای؛ پول داده ای، فیلم گرفته ای، یعنی داد و ستد کرده ای. این ها ممکن است جنایت باشد، اما یقینا جرم نیست که نیازمند تعقیب قضایی باشد!!!

پرونده ی تو، حاکی از اقسام فساد است

ما را همه از آن همه کار تو به یاد است

حالا تویی آلوده ی کهریزک و تامین

وجدان همه در پی برپایی داد است.

دوشنبه 18 آذر 92 ساعت یک بامداد

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸

من پرونده دارم، پس هستم

پس از ارائه، و انتشار درخواست کتبی رئیس جمهور سابق از رئیس جمهور فعلی، مبنی بر این که «در فضایی کاملاً دوستانه و صمیمی، در مناظره‌ای صریح، اصولی و روشنگر در منظر افکار عمومی، ابهامات و حقایق ناب را آن‌طور که هست، مورد تصدیق و تأکید» قرار دهند، و پس از آن که  نامبرده، خدا را شاهد گرفت «که این دعوت نه بر اساس یک حس شخصی، بلکه بر مبنای احساس تکلیف دینی و ملی صورت می‌گیرد»، همه ی عالم و آدم(احتمالا حتی دکتر عباسی- فوق تخصص زنای ذهنی)، تصدیق کردند که مشکل ایشان، نبودن در فضای رسانه ای به مدت 4 ماه بوده است(این نوع خماری، بسیار دردناک است، و ممکن است فرد مبتلا، دوباره انتحاری بزند به خط). البته رئیس جمهور سابق، همواره «در فضا» بوده اند، اما گاهی یادشان می رود، و گاهی به دلیل اوج گرفتن بیش از حد در فضا، دچار بی وزنی می شوند، گاهی وانمود می کنند در فضا نیستند بلکه تبلیغات و القائات دشمن، او را فضایی نشان می دهد و نهایتا گاهی به دلیل سرعت بالا، از فضا خارج می شوند و زمان را در می نوردند و به مافوق فضا می روند. در زیر، برای رفع نگرانی نامبرده از «نبودن»، و اطمینان خاطر مبارک از این بابت که بدون برگزاری مناظره ی مجدد، تا ابد در ذهن ما حضور خواهند داشت، به نمونه هایی از «بودن»، و «در فضا بودن» شان، اشاره می شود:

اردیبهشت 84: از خاتمی انتقاد می کنم، پس هستم.

مرداد 84 تا مرداد 92: من با اهل بیت، هر هفته می روم سفر ، پس هستم.

سال 85 به بعد: من پشت سر هم، وزیر عوض می کنم، پس هستم.

خرداد 88: به عالم و آدم اتهام می زنم، پس هستم.

سال 90: من قهر می کنم، پس هستم.

... و سال 92: من پرونده دارم، پس هستم.

 ×××××××××××××××××××××××××

چهار ماه  به گردم ندیده ام عکاس

چهار ماه خودم را ندیده ام با ناس

حسن! کلید نگو که دروغ می گویی

مرا تو حذف نمودی از این فضا با داس!


  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧

کاری مکن الا گرفتن زنی بجا

پدرزن عزیز من! ای شهسوار من!

ای مایه ی ترقی و اعتبار من

بیکاری ام دلیل شد، آن وصلت مهم

زان وقت، نازِ دخترت، گردید کار من

کسالتم گرفت چون کشیدِ ناز او

گفتم تاملی کنی به روزگار من

وقتی که تو تاملت گرفت ناگهان

دمیده شد طلیعه­ی سبز بهار من

ز هر طرف مشاغلی رسید بهر کار

تا از میان آن ها، این شد شکار من

حالا برای راحت آن دختر و نوه

درآمده ز شدت کارم دمار من

وقت است کار بهتر و شغل جدیده ای

این انتظار دختر است و انتظار من

یار است بخت با من بیکارِ پیش از این

از مقطعی که دختر تو گشت یار من

در سلسله مراتب ترقی و صعود

دامادی تو بوده تنها افتخار من

ترسم به جان تو به جان ناز دخترت

 که ازدواج دیگری کند مهار من

آن گاه قول می دهی حمایتم کنی

در یک به یک مراحل رد و گذار من؟

یا آن که سخت می کشی از زیر پای من

آن نردبان محکم و استوار من

یعنی طلاق می دهی و می کنی رها

مرا و می بری صبیه از کنار من؟

این را مگو که هستی ام به باد می رود

هم هست و نیست و نیز هم دار و ندار من

آن گاه خسته و ملول و زار می شوم

به گوش خویش می شنوی قار قار من

مکن مکن جان همان یک دانه دخترت

این شهد پست را مکن چو زهر مار من

«کاری مکن الا گرفتن زنی بجا»

این بوده در تمام زندگی شعار من

حالا چه وقت فرقت و جدایی و طلاق؟

حالا که در عمل «گرفته» انتظار من

داری چو دُخت دیگری آن را به من بده

تا عالمی حسد کند به شاهکار من

ششم آذر 1392

تهران ساعت 23

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها : شعر طنز ، پدرزن