حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

اسباب اتصال

اسباب اتصال به بالا پدرزن است

آن حامی مکرم و والا پدرزن است

وقتی که دست خالی و جیبت تهی شود

هم پول  نقد و سکه و کالا پدرزن  است

بابا ز روز اولم، می داد آب و نان

نان و نوا دهنده ام حالا پدرزن است

مادر که گوش جانم از لالایی اش پر است

حالا هم آن که می دهد لالا پدرزن است

من، زن نه که ، پدر زنی گرفته ام هلو !

فرشته ای ز عالم بالا پدرزن است.

هشتم آذر 1392

تهران. ساعت 2 و 30 دقیقه بامداد

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳۱

درآغوش پدر

در غضب ناک ترین لحن پدر

آن چنان مهری بود

که مرا وقتی که

به چنان دورترین

نقطه ی امکان فرار

گوشه ای می انداخت

لحظه ای بعد چو یک ذره ی نور

گرد لبخند نهانش باز می گشتم و هم

دست در کار پریشان شدن خاطر او می دادم.

رنجش و خشم و غضب

جستن از دست پدر

خنده و باز در آغوش پدر غلتیدن

لذتش در همه ی  جان و تنم می جوشد.

اصغر احمدی- 19 آذر 1392

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸
تگ ها : شعر ، در آغوش پدر

دلواپسان هیچ

 مجال برکشیدن فریاد دست داد؛

دلواپسان هیچ

در کوچه ­های شهر

جولان ­شان گرفته و

فریاد می ­کشند.

اسلام را تو گویی

دزدی همین دوچندماه،

نشسته در کمین،

و پیش از این

 در کنف حمایت آهنین شان!

حافظه ­شان فساد را از یاد برده ­است

و فقر را

 که موریانه وار خورده بود

پای عصای لنگ معیشتی چنان که بود.

آئین گفت ­و گو

که خِرد خواهد و گواه

درکام ناشکیب ­شان

تلخی گرفته است.

در گوشه ­های امن

تبادل شبانه­ی دلارهای نفت

انبان ز زر ز قدرت تحریم پرشدن،

آن هم به نام دین،

به نام جنگ در صف اول،

ز یاد رفت.

خسران خلق و دادن یارانه­ در عوض،

تطهیرشد،

و مدعی، خودخواند قهرمان.

دلواپسان هیچ

تنگ آمده، معیشت آورده بادشان

شه ­کارهای مدعی،

رفته زیادشان.

دلواپسی نه بد،

که واپس گرا شدن

در جست­ و جوی منبع پرسود رانت­ها

شورانده عمق هستی ناصبورتان

از قدرت طلاست این همه

 جنجال­ جمع­تان،

این همه فریاد و شورتان،

فریادهای خسته و کم فروغ­تان

نه پایگاه مردمی از بن دروغ­ تان!

اصغر احمدی

22 اردیبهشت 1393

  

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٢

در طول نفت...

مملکت خوردست بی هر گونه رنجی پول نفت

کس نخورده همچو ایران، روزگاری گول نفت

جمله بیکاریم و رانتی، همچو روباهان شل

تا رسد چیزی ز «شیر» نفت و از محصول نفت

عاقبت باقی نمی ماند از این ایران اثر

می رود آخر، فرو اندر دهان غول نفت

این همه بدبختی و بیکاری و جنگ و جدل

جملگی هستند بی تردید، چون معلول نفت

ما همه آسا تنان بی خیال صاف دل

دوخته چشمان مان بر منبع مجهول نفت

من نمی بینم که ایرانی ببیند روز خوش

تا ابد مانند طاعون دیده ها در طول نفت

این فراز و این فرود و این گرانی این وفور

جملگی هستند هرجا، شیوه ی معمول نفت

هر کژی بر پیکر کشور که مانده از قدیم

می شود با وِرد خاصی، راست با شاقول نفت

چندسالی هست کین بیمار نالان و ضعیف

نام، ایران، درد، بی درمان، شده مقتول نفت

مدفنش این خاک و روحش ما که دیگر مرده ایم

قاتلش آرامگاهی سازدش با پول نفت!

این شعر، در تاریخ 26/1/1380سروده شده است. 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦