حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

به یاد پدرم

بیستم اسفند سال 1386، درست در چنین روزی بود که در اتاق اساتید دانشگاه پیام نور گرمسار نشسته بودم. ناگهان زنگ تلفنم به صدا در آمد. فقط چند کلمه و شاید بتوان گفت یک جمله رد و بدل شد تا به این باور تلخ برسم که: یتیم شده ام. فرقی نمی کند که مانند من 32 سالت باشد که یتیم شده باشی یا 2 سال. پدر، پدر است،‌ هر چند که بسیار سالخورده باشد و ما هم همگی «بچه». آن سوی خط برادر بزرگم بود که گفت:«پاشو بیا». و من غرق در حیرت و ناباوری از او پرسیدم:«پدرم؟». نه جمله ی من کامل شد و نه پاسخی از او شنیدم. شب پیش با خواهرم صحبت کرده بودم و از حال نامساعد پدرم خبر داده بود. تا جایی که وخامت حالش مانع از آن بود با خودش صحبت کنم. تاسف از دست دادن فرصت آخرین گفت و گو با او را هر بار که به خاطر می آورم،‌ درست مانند همین لحظه که این سطور را می نگارم،‌ اشک و هق هق گریه، امانم نمی دهد. اگر چه سن و سال پدر بالا بود و بیماری قلبی هم 8 سالی همدم او شده بود اما کیست باور کند یا بتواند پیش بینی کند که فردایی در کار نیست. به همین دلیل اصرا نکردم که گوشی را بگیرد و صحبت کند. ما به کسالت گهگاه او عادت کرده بودیم. وقتی داروهایش را منظم مصرف نمی کرد،‌ خون ریزی داخلی اش موجب کبودی بدن اش می شد؛ پهلوهایش چنان کبود می شد که گویی تن پوشی سیاه بر تن کرده باشد. چند روزی به تهران می آمد، بستری می شد تا بهبودی حاصل شود. اما آن بار آخر، وضع وخیم تر از همیشه بود. خونریزی اش به مجاری ادرار سرایت کرده بود و او مجبور شده بود تمام شب را نخوابد. عادت بد چیزی است؛ عادت اهل خانواده به این وضعیت، آن ها را فریب داده بود. فکر کرده بودند باز هم چیز مهمی نیست. در طول شب، آمد و رفت های مکرر پدر، خواب کسی را پریشان نکرده بود تا صبح شود. صبح که می شود، بر اثر شدت خونریزی، جسم بی رمقی از پدر باقی مانده بود و تا او را به بیمارستان برسانند،‌ فرصت یک خداحافظی هم به دست نمی آید.

کمی پس از پرواز روح پدر،‌ مرا هم باخبر کردند و این خبر یقینا دردناک ترین خبری بوده است که در عمر خود شنیده ام. وصف آن لحظه، یقینا ناممکن است. با چشمانی اشک بار و به زحمت از جایم بلند شدم. تک و تنها بودم. کمی بعد یکی از همکاران وارد شد. موضوع را گفتم و چون آخر سال بود و به اصطلاح شب عید، مبلغی به او دادم تا به آبدارچی آن جا بدهد به رسم عیدی. دیگر نمی توانستم منتظر آژانس بمانم. به دنبال جایی بودم که دست کم بتوانم با صدایی بلند گریه کنم. اما کجا؟از دانشگاه تا ترمینال حدود یک ربع راه بود. تنها یک پسر یتیم در آن جا قدم می زد و گریه می کرد. هیچ کس شاید گریه ام را ندید و نشنید. درد بزرگی است گریه بی صدا. در صندلی جلویی یک سواری نشستم و تا تهران بیایم، گریه ام توقف نداشت. در آن جمع کسی نشنید و شاید نخواست بپرسد که دردت چیست. درد بی خبری از درد همدیگر در شهرها هم درد مضاعفی است.

 پیش از عزیمت به تهران، به همسرم خبر دادم که خودش را از محل کارش به منزل برساند. برادرم، خواهر زاده ام و پسر عمویم هم در این فاصله به منزل ما آمده بودند. گریه هیچ سودی نداشت. ما باید سریع تر راه می افتادیم. در همان حوالی منزل، پیراهن سوگ خریدم و بر تن کردم. در راه نمی دانستم که چگونه پشت فرمان نشسته بودم و مسیر چگونه طی شد. تا به منزل برسیم جز صدای شیون و سیاهی رخت و شب چیزی شنیده و دیده نمی شد. به خانه ای رسیدم که هر بار گرمترین آغوشی که از من استقبال می کرد آغوش پدرم بود. من که در خردسالی مادرم را از دست داده بودم، آغوش پدر، حکم گرمی آغوش مادرم را داشت. اما دیگر از آن پدر و دیده بوسی های مفصل اش خبری نبود. هر کسی و هر گونه که خواست،‌ درد مرا تسکین نداد. راستی چه کسی می داند که آخرین دیدار با عزیزان اش چه زمانی است تا آن لحظه را قاب بگیرد؟ من هم اکنون که به گذشته می اندیشم، ‌چیزی از آخرین دیدارمان را به یاد نمی آورم. همین قدر می دانم که خداحافظی ما پر شور تر از دیدارمان بود؛ پدر، چنان دستان اش را بر گردنم حلقه می کرد و قربان و صدقه ی پسرش می رفت که طول و تفصیل این مناسک،‌ همیشه موجب خنده ی خواهر و برادرهای کوچک ترم می شد. چند روز که از درگذشت پدر گذشت و هنگام بازگشت ما به تهران فرا رسید،‌ دردی جانکاه، بار دیگر تمام وجودم را در برگرفت زیرا نبودن اش را با تمام وجودم حس می کردم. این درد، ‌هربار که من به آن خانه می روم و از آن جا خارج می شوم، همراه من است؛ دردی است گزنده و لذت بخش که هم نبودن اش را به من گوشزد می کند و هم لذت دوست داشتن اش را یادآوری می کند.

پدرم هر پنج شنبه عصر، به یاد تمام درگذشتگان بود. حتی اگر شده پس از صرف یک استکان چای، برای هم فاتحه می خواند و طلب آمرزش می کرد. میوه، خرما، شیربرنج(که در محل ما رسم است) و حلوا از دیگر چیزهایی بودند که بهتر بود بر سر سفره باشد. پس از فاتحه، معمولا ما هم کنار دست اش بودیم تا شاید یاد بگیریم پس از او این وظیفه بر عهده ماست. اما افسوس که شهر نشینی مبتذل امروزی ما را شدیدا از یاد عزیزان مان غافل کرده است. در همین جا از فرصت استفاده می کنم و به روح بلندش درود می فرستم و از درگاه خداوند بلند مرتبه برایش طلب بخشش می کنم؛ مردی که با عزت زندگی کرد و تنگناهای متعدد زندگی، هیچ گاه سبب نشد از مردانگی و سربلندی اش چشم پوشی کند.

کسانی که سایه ی پر مهر پدر و مادر را بر سر خود دارند، یقینا این آه و افسوس ها را در خواهند یافت و قدر لحظه های زندگی با سرمایه های ارزشمند زندگی شان را خواهند دانست. التماس دعا!

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠