حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

حج آورد

 حجاج عزیز! احترامن

شعری است شکسته­بسته از من

تقدیم حضورتان شود هی!

یک روز کنید یادی از وی

یک روز در انتهای اسفند[1]

بر روی لبم نشست لبخند

آمد ز ستاد[2]یک پیامک

هم داشت یقین و هم پر از شک

5 می گفت چو پول و پاس داری

برخیز برای حج­گزاری

ای وای! کجاست پول و پاسم؟

بی پولم و پاس، آس و پاسم

گیرم که کنیم پول خود جور

بی پاس شود هدف ز ما دور

 

رفتیم و کمی خرید کردیم

با فکر و خیال، عید کردیم

تقویم چو گشت پنجم عید

رفتیم سراغ کار تمهید

10 تا عمره­ی خویش را فراهم

سازیم زمینه، بیش یا کم

بی فایده فکر خام کردیم

العاقبه ثبت نام کردیم

ده روز تمام، صبح تا شام

رفتیم سراغ پاس، ناکام

 

تا این­که تمام گشت فرصت

دادند ندای سرخ تمت

 

ننشست ز پا دلم دوباره

تا آن­که شنید حرف«آره»

15 گفتند به شخص من زمانی

از شرط و شروط کاروانی

دادند یقینِ روز رفتن

گفتیم خبر به بچه و زن

 خرداد شد و خیالم آرام

چون صید، دگر فتاد در دام

اما همه چیز بود مبهم

ویزا چو نبودمان فراهم

دادند خبر ز روز پرواز

تردید دوباره گشت آغاز

20 ویزا چو نبودمان فراهم

پس بود سفر دوباره مبهم

تا این­که ولیِ عهدشان مرد

با رفتن ما نمود برخورد

برخی ز سر وظیفه­دانی

کردند سرور و شادمانی

زین حادثه دولت سعودی

گویی که در انتظار بودی

لج کرد و ندادمان روادید

امید، بدل به یاس گردید

25 آمد ز ستاد، باز پیغام

پیغام بدی برای اتمام:

امسال خبر از این سفر نیست

بدتر ز چنین خبر، خبر نیست

دادیم خبر به خویش و اقوام

زین بازیِ ناپسند­فرجام

 

رفتیم سراغ زندگی­مان

تا رفع کنیم خستگی­مان

روزِ پس از این خبر، به ناگه

آمد خبری که کرد آگه

30 ما را ز زمان و روز رفتن

گویی که پرید جانم از تن:

فردا همه گوشتان به زنگ است

آماده شوید، وقت تنگ است

ساعتِ دقیق، نا معین

ِاند اضطراب داشتم من

گفتند به شنبه ساعت سه

اخبار سفر به سمع هر که

موعدِ شما چهار و نیم است

بشتاب بیا خدا کریم است

35 بستیم همه به سرعت برق

ساک و چمدان ز شرق تا غرب

پرواز، هنوز نامعین

نزدیک شده زمان رفتن

تا این­که بلیط، شد مهیا

با صد اگر و ولی و اما

خسته دو شکیب­مهر[3]آمد

حالشان خراب و حالشان بد

هر­دو آمدند بی روادید

این­گونه خدایشان روا دید

40 دادند بلیط و دیگر اقلام

ما کامروا و آن­دو ناکام

ناکامی ما دلارها بود

در پای خیال، خارها بود

رفتیم بدون پشتوانه!

می رسد به ما دلار یا نه!؟

پر­سوز­ترین سخن، دلار است

چشم همگی در انتظار است

 

شد ساعتِ نه و نیم، پرواز

آمد خبری ز تیم پرواز

45 رخ داده یکی دوباره مشکل

هستیم همه، پیِ محلل

کردند چو حل، مشکلش دیر

یک ساعت و نیم داشت تاخیر

چون جده فرودگاهمان است

تا شهر مدینه راهمان است

 

رفتیم مدینه ساعت هفت

ما و عربان، دو کشور نفت

رفتیم حرم، نماز کردیم

از دل، غم و عقده باز کردیم

50 رفتیم بقیعِ سوت و کورش

خواندیم زیارتی ز دورش

رفتیم همه خرید کردیم

گویی که خرید عید کردیم

آشنا شدیم به رسم «سر­ریز»

خوردیم غذا چو قوم چنگیز

روضه اس... بسی ...تماع کردیم

شد جمعه­شب و وداع کردیم

 

کردیم به تن لباس احرام

تا سر بکشیم عاقبت جام

55 روز شنبه گشت و ساعت دو

دیدیم به چشم خود تلاءلو

در پیشگه­اش سجده کردیم

گفتیم بگرد تا بگردیم

سر قافله بودمان شبیری[4]

چست و چابک و سریع و السیری

کردیم چو ختم آن شعائر

آمدیم هتل گروه زائر

مابقی گذشت با عبادت

هم خریدها به رسم عادت

60 هم نماز و هم تلاوت ذکر

از روی رضا و از سر فکر

اکنون زمان رفتن ماست

ما نامده ایم مگر خدا خواست

 

 عصر روز چهارشنبه

 28/4/1391

28 شعبان 1433

18 جولای 2012

مکه مکرمه- هتل سدره المنتهی اتاق 819

 


[1] -
این پیامک در ساعت 5 عصر روز 28 اسفند دریافت شد.

[2] -منظور، ستاد عتبات و عمره دانشگاهیان است.

[3] - حاج­حمید وحاج­ناصر شکیب­مهر، به ترتیب مدیر و معاون کاروان ما بودند که روادید هردو صادر نشد. ناخرسندی ناشی از صادرنشدن روادیدهای خودشان را اضافه کنید به خستگی ناشی ازکار فشرده­ی پی­گیری روادید و بلیط و سایر کارهای کاروان. روز آخر اقامت­مان درمدینه، حاج ناصر به ما ملحق شد. تا آن زمان، هر روز یک مدیر و هر روز یک روحانی به جمع ما می­آمد. افرادی از کاروان های دیگر، به کاروان ما لقب کاروان بی­پدر و مادرداده بودند، از بس کاروان مان، بی­کس و کار و بی­صاحب بود!!!. پنج روز نخست مدینه،برنامه­ی مدون و منسجمی نداشتیم و خیلی­­ها به دلیل عدم اطلاع­رسانی به موقع، از شرکت در برنامه­های جمعی باز می­ماندند.

[4] -روحانی کاروان ما فردی بود به نام شریفانی از شیراز که ما هر گز او  را ندیدیم. جلسه­ی توجیهی اول که 2 تیر بود، از بابت نیامدنش پیام عذر­خواهی داد و جلسه­ی دوم هم که قرار بود یک روز قبل از سفر باشد،­ عملا جلسه ای برگزار  نشد و باز شریفانی را ندیدیم. روز سفر هم روادید حاج آقا صادر نشد و ما بی روحانی سفر کردیم.  بعثه رهبری هر روز یک روحانی به کاروان ما می­داد که آخرین­شان شبیری نسب نام داشت از مشهد. جوان بود و دوست­داشتنی، خوش مشرب و آسان­گیر در احکام و البته با لهجه­ی مشهدی خفن. تکیه­کلامش هم این بود: خدا خیرتان بده (با سکون راء). هنگام به جاآوردن مناسک راهنمای ما بود. در همین جا برای موفقیت و سلامتی­اش دعا می­کنم.

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤