حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

افراط در تنوع طلبی سیاسی

ایمیلی به دستم رسید که به قول فرستنده اش از کابینه احتمالی روحانی، رونمایی کرده بود. در توضیح فایل پیوست اش(حاوی اعضای کابینه احتمالی)، چنین آورده بود: «دوستان عزیزی که در رکاب آقای روحانی گریبان چاک داده، خشتک بر سر کشیده، سر بر آستان حضرتش می­ ساییدند، زیر پرچمش سینه زده و مدعی بودند آرای دزدیده شده ­شان با روحانی به آن­ها باز خواهد گشت نظری به کابینه احتمالی آقای روحانی بیندازند تا واقعاً بدانند که چه گوهری بر تاج سرشان نهاده ­اند.»

* البته روحیه ی من هم به عنوان یک ایرانی که پرورده ی همین فرهنگ سیاسی است، به صحنه آمدن چهره های قدیم را تاب نمی آورد. این گرایش، ناشی از روحیه ی تنوع طلب ما ایرانی هاست که جای بحث فراوان دارد. ما فکر می کنیم که مثلا بیژن زنگنه چون 3 یا 4 بار وزیر نفت بوده است پس دیگر به درد نمی خورد و دوست داریم چهره ی تازه ای بیاید «تا ببینیم چه می کند» و بعد مشخص می شود که چهره ی جدید، کار زیادی از پیش نمی ورد. از شخص جدید هم دلسرد می شویم و سراغ چهره های تازه تر می رویم و این داستان کماکان ادامه می یابد.

* ما ایرانی ها چون تنوع طلب ایم و تجربه را ارج نمی نهیم، هیچ گاه از وضع موجود راضی نمی شویم و تقریبا این«شعار« عموم ما ایرانی هاست که «هرکه رفته بدتر از آن جایش آمده است» و به دلیل چنین نگرشی است که در کنار تلاش وافرمان برای تغییر وضع موجود، پیشاپیش خودمان را برای تجربه ای بدتر از گذشته آماده می کنیم. به عنوان مثال در همین روزها، زمزمه می کردیم که «کسی خواهد آمد که سبب شود هر روز به پدر و مادر احمدی نژاد درود بفرستیم». مثال بارزمان هم آن گور کن معروف است که خودش گورها را می شکافت ولی پسرش علاوه بر این، کاری چنان ناشایست می کرد که همه می گفتند رحمت به پدرش که دیگر با مردگان ما از این کارها نمی کرد!!!.

*اگر چرخ جامعه همین گونه بچرخد، صد البته که حق با ماست که تا کسی بر سر کار است او را لعن، و چون رفت، خلف اش را لعن، و سلف را درود بفرستیم. ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدعلی شاه، احمد شاه، رضاشاه، و محمدرضا شاه و همه ی اسلاف شان به همین سرنوشت دچار شدند.

*در دوران جمهوری اسلامی ایران، هنگامی که راستی ها از سیاست تعدیل هاشمی به تنگ آمده بودند، با حمله ی همه جانبه او را از چشم مردم  انداختند. مردم هم او را با همه ی جناح راست یک کاسه کردند و رای شان را دادند به یک چپی اصلاح طلب. بعد همه ی «راست به پاخاست» و از کرده ی خود پشیمان شد و آرزو می کردند که ای کاش هاشمی بود و «این  همه بلا» از جناح چپ بر سر اسلام و انقلاب و راست نمی بارید. هر 9 روز یک بحران آفریدند و ادعا کردند که «از صدر اسلام تاکنون چنین اهانت هایی به اسلام نشده است». به ناچار، به هاشمی رحمت فرستادند. چپ های تندرو هم ساکت ننشستند و آن قدر خاتمی را در چشم مردم، منفعل ، بلوف، و بی عمل معرفی کردند که «دکتر! سید محمد خاتمی»، تبدیل شد به «محمد چاخان». هواداران اصلاحات، از چنین چیزی که به تصویر درآمده بود، منزجر شدند و خود را به کناری کشیدند تا فقط تماشاگر باشند. ناگهان «راست به پاخاست» تا اسلام را نجات دهد. اول، شورای شهر دوم را فتح کرد، بعد مجلس هفتم را از آن خود کرد، و سپس گفت «تا فتح ریاست جمهوری نهم، فقط یک یاحسن مانده است». بعد به آسانی، مجلس هشتم، شورای شهر سوم، ریاست جمهوری دهم، و نهایتا مجلس دهم را نیز(که اوج تحریم اصلاح طلبان بود)به نام خود کرد.

*راست ها بر مسند قدرت نشستند و حاکمیت یک دست شد. هر گام که راست ها به پیش می آمدند، انگار نشتری به روح نیمه مرده ی اصلاح طلبان می زدند؛ از جای شان می پریدند  و به خودشان رحمت می فرستادند!!!، و انگشت حسرت شان را به دندان می گرفتند، اما برای به خود آمدن اصلاح طلب ها، این ها کفایت نمی کرد؛ پول هنگفت نفت، که همواره«حلال» مشکلات ما بوده است، هر وسوسه ی انتقادی را در خود «حل می کرد»، و مردم را در یک«بامداد خمار» فرو برده بود. همه چیز به ظاهر، اوکی بود، در حالی که جهان را بحران اقصادی در بر گرفته بود.

*اما سرخوشی راست ها از چنین پیروزی بزرگی حتی چهار سال هم دوام نیاورد. آن ها که تمام قد پشت سر یکی یک دانه، و «عصاره ی جناح راست» ایستادند، ناگهان خود را خسران دیده ی بزرگ یافتند، تقابل رئیس دردانه، حتی با رهبری هم قابل کتمان نبود؛ او 11 روز با «؟» قهر کرد، و در خانه ماند تا در این زمینه هیچ شکی باقی نماند. جناح راست اگر چه تاکنون آبروداری کرده و رای به عدم کفایت سیاسی دردانه ی خود نداده است، اما تمام توان خود را در یک سال پایانی دردانه، صرف مهار کامل او کرده است. مخمصه ی راست، قدرت هرگونه عمل مفیدی را از آن ها گرفته بود. آن ها اگرچه شدیدا بر دردانه ی خود می تاختند، اما توان از سر راه برداشتن او را نداشتند؛ تنها چیزی که تسکین شان می داد، باز هم مثال گورکن بود، تا جایی که حتی می توان ادعا کرد که در این اواخر یقینا بر پدر و مادر خاتمی و اصلاح طلب ها درود فراوان فرستاده اند که هرگز نجابت اش اجازه نداد مخالفتی کوچک با نظرات رهبر داشته باشد.

*راست ها هم اکنون، «از آن جا رانده اند و از این جا مانده» و این درس بزرگی برای همه ی ماست که هیچ گاه چنان عمل نکنیم که خود را از عمل ساقط کنیم. ما نباید در آرزوی بازگشت به گذشته، چنان افراط کنیم که از زندگی در حال و حرکت به آینده، بازبمانیم، درخیالات و آرزو های مان غرق شویم و به جای دیدن واقعیت در عالم هپروت، سیر کنیم.

*بازگردیم به مثالی دیگر از کابینه ی احتمالی دکتر روحانی. یکی از گزینه های احتمالی این دولت برای دبیری شورای عالی امنیت ملی که احتمالا مدیریت مذاکرات هسته ای را نیز به عهده خواهد گرفت، علی اکبر ولایتی است. چه کسی و بر چه اساسی می تواند ادعا کند که عملکرد  ایشان در مقایسه با جلیلی، ضعیف تر خواهد بود. ما در این روزها رویکرد این دو تن را به خوبی دیدیم، با این تفاوت که ولایتی، چهره ای شناخته شده تر، باتجربه تر، مقبول تر ، و موجه تری است(هم از نظر داخلی  و خارجی). علاوه بر این ها، زبان انگلیسی را بلد است که مقدار زیادی از تعاملات را تسهیل می کند. علاوه بر این سابقه او در تعامل با غرب، موفقیت بیش تری نسبت به جلیلی داشته است. پس چرا باید به صرف قدیمی بودن یک چهره، تمام اثرات مثبت او را نادیده بگیریم.

*به نظر من به عنوان یک جوان، «شعار جوان گرایی» شاید بیش تر به درد حوزه ی ورزش بخورد که نیاز به توان بدنی و افراد تازه نفس دارد. در عرصه ی سیاست، کارکشتگی، حرف اول را می زند. شما اگر به رنگ موی دیپلمات های خارجی نگاهی بیاندازد، خود حکایت از تجارب متعدد آن ها در سطوح مختلف کشاکش سیاست دارد، و به همین دلیل، کم تر با چهره های جوان و تازه نفس بر می خوریم. یکی از این نمونه ها اخضر ابراهیمی است که از فرط کهولت سن، توان راه رفتن و حرف زدن را ندارد. آیا غرب و عرب، چهره ی جوانی برای این ماموریت خطیر نداشتند. جان کری، دیگر پایش لب گور است، هیلاری کلینتون، بالای 65 سال، سن داشت و ده ها نمونه ی دیگر. اگر اشکالی در واگذاری ماموریت های مهم به امثال ولایتی وجود داشته باشد، متوجه زمانی است که آن ها سن و تجربه ای بیش از 35 سال نداشتند، نه اکنون که حضورشان متکی به 34 سال تجربه است.

*در غرب و به ویژه آمریکا، نخبه گرایی و تجربه گرایی(به معنایی که در بالا آمد) نقش مهمی در واگذاری مسئولیت ها دارد. در آمریکا محال است که رئیس جمهوری با موفقیت نسبی، به نفع نامزدی نیازموده، کنار گذاشته شود(برخلاف ما که آزمودن آزموده را خطا می دانیم(حتی گاه صرف نظر از عملکردش!!!) . اگر جیمی کارتر پس از یک دوره، از صحنه کنار نهاده می شود، به دلیل ناکامی اش در حل مسئله ی گروگان گیری و متعاقب آن، شکست در طبس بود که با حیثیت و غرور ملی آمریکایی ها لطمه ی زیادی زد. جناح راست، و دولت احمدی نژاد هم با اعتبار ایرانی ها همین کار را کردند و ما حق داشتیم، انتخاب دیگری داشته باشیم، اما نباید در این تنوع طلبی، افراط کرد.

*تنوع طلبی، همه جا جوابگو نیست. «تنوع طلبی سیاسی»، از همه چیز پرهزینه تر، وکم فایده تر است. البته ایرانی ها به تدریج و پس از تجربه ی دو انقلاب بزرگ و مهم، به این نتیجه رسیده اند که انقلاب سومی درکار نخواهد بود. این مشی و دستاورد سیاسی مهم را باید پاس داشت و با رفع نقایص دولت ها، و نظام موجود، به آینده ی اصلاحات چشم دوخت. اخیرا در خبرها خواندم که نامزدی در شورای شهر سراوان(استان سیستان و بلوچستان) با طرح شعار«دفاع از حق داشتن 4 زن برای هر مرد» با رای بسیار بالا برنده ی انتخابات شده است. آیا ما می خواهیم«تنوع طلبی سیاسی» را تا آن جا پیش ببریم که با کنار نهادن واقعیات، و دویدن در پی شعارهای بی اساس، و چهره های جدید، افسار سیاست را کاملا  به دست احساسات مان بسپاریم!؟

 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۸