حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

خنده های استاد

به نام خدایی که حیات را آفرید تا بمیریم و ممات را آفرید تا بمانیم

مدت هاست که دلم هوس وبلاگ دارد. از سال ٨۶ چند وبلاگ درست کردم و می خواستم در هر وبلاگی، مطالب خاص خودش را بنویسم؛ شعر، داستان، مطالب علمی، طنز و...اما تا الان توفیق دست نداد . یکی از دلایل این امر ترس و و حشتی است که از متهم شدن به هزاران جرم ناکرده دارم. به ویژه که این روزها گویا ملاک حق و باطل، داشتن یا نداشتن وبلاگ است!!!

اما از غم از دست رفتن دکتر محمد عبداللهی نمی توان گذشت؛ کسی که او را واقعا دوست داشتم. درست به یاد نمی آورم که نخستن برخوردم با او چه لحظه ای بوده است اما این اتفاق، قاعدتا باید در اولین جلسه درس نظریه های جامعه شناسی یک در دوره کارشناسی ارشد افتاده باشد. عبداللهی در حیطه درس، بسیار جدی بود و همین امر بسیاری از دانشجویانش از جمله من را در باره روی دیگر سکه شخصیت ایشان به اشتباه انداخته بود.

ترم دوم درس نظریه های جامعه شناسی ٢ داشتیم. طبق روال معمول قرار بود هر دانشجویی یک نظریه پرداز را انتخاب تا پیرامون نظریه اش، کنفرانسی ارائه دهد. من در دوره لیسانس، تعداد قابل توجهی از آثار دکتر شریعتی را خوانده بودم و به ویژه در پاورقی های کتاب های ایشان با نام گورویچ، جامعه شناس روسی الاصل دانشگاه های فرانسه، کم و بیش برخورد کرده بودم. به نظرم می آمد که می توان از طریق شریعتی، چیزی از نظریات گورویچ را فهمید و ارائه کرد. اما با مراجعه با کتاب های خوانده شده قبلی دریافتم که تصورم اشتباه بوده است زیرا جز همان چند پاورقی، نشان دیگری از گورویچ نبود. تصمیم گرفتم منابع اصلی گورویچ را بخوانم. کتاب جدل دیالکتیک ایشان، ترجمه شده به وسیله دکتر حسن حبیبی، معاون اول ریاست جمهوری در زمان هاشمی و خاتمی(دو فتنه گر معروف!) را انتخاب کردم. اما هر چه می خواندم، فقط اندکی دستگیرم می شد که برای ارائه در کلاس، ناچیز بود. به چه کنم چه کنم افتاده بودم. به سرم زد که حالا که: طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد/ در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد. این شد که تصمیم گرفتم، هر آن چه را کا از گورویچ فهمیده ام،‌ در قالب یک شعر پیاده کنم. اما جدیتی که از عبداللهی در ذهن داشتم به من اجازه نمی داد که از تصمیمم راضی باشم؛‌با خواندن اولین بیت، هر آینه امکان داشت سخنم را قطع کند و آن را بی ربط بداند. با وجود چنین فکر و خیالاتی، بالاخره تصمیمم را گرفتم. به تعداد بچه های کلاس، نسخه هایی تهیه کرده بودم؛ پشت میز نشستم و  لرزان و ترسان اولین بیت را خواندم؛ هست صاحب نظر من، گوروویچ/ که از او یاد نمی گیرید هیچ. بر خلاف تصورم، عبداللهی از خنده ریسه رفته بود و به کسی نیاز داشتم جلوی «خنده های استاد» را بگیرد. چون شعرم طنز گونه بود،با خواندن هر بیت، شلیک خنده های عبداللهی در فضا می پیچید. من ادامه دادم که : چون که نه آن چه که گفته گویاست/نه حبیبی ترجماتش شیواست. فلسفی گفته و بس پیچیده/ بعد هم ترجمه ناسنجیده. روشش سخت و دیالکتیک است/ روش او به هگل نزدیک است... شعر، یک مثنوی حدودا ٢۵ بیتی بود. به اواسط آن که رسیدم، عبداللهی گفت : شما تا این لحظه نمره تان را بابت این کنفرانس گرفته اید، می خواهید ادامه دهید و می خواهید ادامه ندهید. این گفته براییم خیلی عجیب تر آمد. اما من ادامه دادم. در حال حاضر شاید هیچ یک از بچه های کلاس، خاطره این شعر را از یاد نبرده باشند و خیلی ها اولین بیت آن را هم به خاطر دارند اما من در عوض، خاطره خنده های استاد را از یاد نمی برم.

من بسیاری از اساتید جامعه شناسی ایران را از نزدیک دیده ام چون سه مقطع تحصیلی ام در سه دانشگاه متفاوت( اصفهان، علامه و مدرس) تحصیل کرده ام . برخی دیگر را بدون این که دانشجویشان بوده باشم باز از نزدیک می شناسم. به جرات می توانم بگویم، که محمد عبداللهی سرزنده ترین استادی بود که می شناختم؛ بسیار شاداب بود و می خندید و علاوه بر این اهل ورزش بود.

دکتر عبداللهی هم استادم بود هم استاد راهنمایم و هم در چند پروژه که داشت با او همکاری داشتم.سوای چنین ارتباطاتی، هم شهری بودیم. از درگذشتش بی نهایت اندوهگین شدم . جامه سیاه بر تن کردم در تشییعش شرکت کردم و اشک اندوه ریختم . اما همه این ها ذره ای از اندوهم نکاست.

خبرش غافلگیر کننده و ناباورانه بود. ساعت حدود ٩ شب به موبایلم نگاه کردم و پیامکی را دیدم که حاوی یکی از ناگوارترین خبرهای عمرم بود. با فرستنده پیام( دوست خوبم جناب آقای صادق آبسالان) تماس گرفتم که مطمئن شوم و چه اطمینان تلخی داد. در آن لحظه نمی توانستم از سرازیر شدن اشکم جلوگیری کنم. زیرا فرمان از خاطراتی می برد که حدود ١١ سال بر دوش هوشم بوده اند و چگونه می توان نادیده شان گرفت.

مدت ها بود که تصمیم داشتم به دانشکده بروم و به صورت اختصاصی ببینمش و گپی بزنیم اما لعنت بر این زندگی مدرن و بی برنامگی و سهل انگاری خودم که همت نکردم و این آرزو بر دلم ماند.

 آخرین بار او را در گردهمایی اردیبهشت ماه ١٣٨٩ انجمن جامعه شناسی دیدم. سلام و احوالپرسی گرمی کردیم. حتی از قبول شدنم هم اطلاع داشت. کمی لاغرتر و تکیده تر شده بود اما کماکان سر حال و خندان.

من از این مرگ غم انگیز، ٢ نتیجه گرفتم: ١. در زمان آلودگی هوا ورزش نکنیم زیرا سلامت بیشتر شش ها و قلب به معنای پمپاژ بیشتر دود و آلودگی بیش تر است و چه بسا عبداللهی به نحوی قربانی همین آلودگی های شهر تهران باشد ٢. در نیمه شب جمعه یعنی حدود ساعت یک صبح، گشتی در دنیای مجازی زدم .باز در دلم تردید داشتم که او از میان ما رفته باشد. می خواستم ببینم کسی این خبر را تایید کرده است یا خیر. اما دریغ از یک خط خبر که به اعضای جامعه شناسی کشور اطلاع دهد یکی از نام آورترین زحمت کشان این عرصه را از دست داده اند. تنها جایی که در پایان خبری که روز بعد در صفحه اولش دیدم،زمان تنظیم خبرش را همان روز درگذشت دکتر، ذکر کرده بود، انجمن جامعه شناسی ایران بود که من آن شب همین یک خبر را ندیده بودم اما روز بعد اطلاع رسانی کامل تری انجام داد. پس نتیجه می گیریم که در این وانفسای بی پناهی بشر، بهترین کار برای درک خود انسان ها از سوی خودشان، گسترش جامعه مدنی و نهادهای مدنی است. راستی اگر انجمن جامعه شناسی نبود، چه کسی می خواست این ضایعه بزرگ را اطلاع رسانی کند؟ صدا و سیما؟ یا روزنامه کیهان و رسالت؟ که دوست دارند سر به تن تک تک اعضای جامعه شناسی خوانده این مملکت نباشد.

هر چه تلاش کردم حال مساعدی نداشتم که شعری بگویم و فقط همین تک بیت در ذهنم نشست:   با یاد شمع تو چو شمعی گریستم/ پس اعتراف می کنم پروانه نیستم!

از خدای بزرگ می خواهم که این مرد بزرگ را که سراسر زندگی اش ترجمان این شعر معروف بود که می گوید: عبادت به جز خدمت خلق نیست/ به تسبیح و سجاده و دلق نیست ، در جوار رحمت بی کرانش قرار دهد. مردی که از بام تا شام، در پی درمان دردهای بی شمار تن رنجور و زخم خورده این کشور بود. روحش شاد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦