حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

کاری مکن الا گرفتن زنی بجا

پدرزن عزیز من! ای شهسوار من!

ای مایه ی ترقی و اعتبار من

بیکاری ام دلیل شد، آن وصلت مهم

زان وقت، نازِ دخترت، گردید کار من

کسالتم گرفت چون کشیدِ ناز او

گفتم تاملی کنی به روزگار من

وقتی که تو تاملت گرفت ناگهان

دمیده شد طلیعه­ی سبز بهار من

ز هر طرف مشاغلی رسید بهر کار

تا از میان آن ها، این شد شکار من

حالا برای راحت آن دختر و نوه

درآمده ز شدت کارم دمار من

وقت است کار بهتر و شغل جدیده ای

این انتظار دختر است و انتظار من

یار است بخت با من بیکارِ پیش از این

از مقطعی که دختر تو گشت یار من

در سلسله مراتب ترقی و صعود

دامادی تو بوده تنها افتخار من

ترسم به جان تو به جان ناز دخترت

 که ازدواج دیگری کند مهار من

آن گاه قول می دهی حمایتم کنی

در یک به یک مراحل رد و گذار من؟

یا آن که سخت می کشی از زیر پای من

آن نردبان محکم و استوار من

یعنی طلاق می دهی و می کنی رها

مرا و می بری صبیه از کنار من؟

این را مگو که هستی ام به باد می رود

هم هست و نیست و نیز هم دار و ندار من

آن گاه خسته و ملول و زار می شوم

به گوش خویش می شنوی قار قار من

مکن مکن جان همان یک دانه دخترت

این شهد پست را مکن چو زهر مار من

«کاری مکن الا گرفتن زنی بجا»

این بوده در تمام زندگی شعار من

حالا چه وقت فرقت و جدایی و طلاق؟

حالا که در عمل «گرفته» انتظار من

داری چو دُخت دیگری آن را به من بده

تا عالمی حسد کند به شاهکار من

ششم آذر 1392

تهران ساعت 23

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
تگ ها : شعر طنز ، پدرزن