حسنک وزیر

وب اگر چوبه دارم باشد/ دوست دارم که کنارم باشد/ چوبه بر دوش چنان است که گو/ دست در زلف نگارم باشد.

آخرین کلاس و آخرین امتحان

به نام خدایی که در همین نزدیکی است

آخرین کلاس و آخرین امتحان سه شنبه هفته پیش مصادف با یوم الله ١٢ بهمن آخرین امتحان دوره دکتری و شاید آخرین امتحان کل زندگی تحصیلی مان رقم خورد و دو هفته پیش هم در ٢٨ دی ماه ١٣٨٩ آخرین کلاس دوره را پشت سر گذاشتیم. چشم بر هم بگذاری روزها و ماه ها و سال ها مثل برق و باد می گذرند.اولین کلاسمان با دکتر ساعی و آخرین کلاسمان با دکتر حاضری بود. اولین امتحان و آخرین امتحان مان هم با دکتر حاضری. آخرین کلاس را که در ذهنم تصور می کنم، یاد اولین روز کلاس دوره لیسانسم می افتم یعنی حدود ١۶ سال پیش. حس غریبی به آدم دست می دهد. ١۶ سال پیش تقریبا بر حسب اتفاق در رشته علوم اجتماعی گرایش پژوهشگری دانشگاه اصفهان پذیرفته شدم. دانشگاه اصفهان در آن سال دو گروه تقریبا ۴٠ نفره پذیرفته بود و من اگر چه در هر دو گروه پذیرفته شده بودم(البته در هر دو گروه نفر یکی به آخر!) اما اولویت اولم گروهی بود که باید نیم سال دوم سر کلاس می رفتیم! گروه اول هم نیم سال زودتر شروع می شد و هم به اصطلاح ستاره دار بود و بعدها آموزش پرورش از همه آن ها برای خدمت در این وزارت خانه تعهد گرفت. ما هم نیم سال دیرتر رفتیم و هم کسی نگفت خرتان به چند!

زمان اعلام نتایج همین تهران خراب شده بودم. باید رفته باشم درِ موسسه اطلاعات(میدان توپ خانه سابق یا امام خمینی فعلی) که روزنامه را از خود موسسه بگیرم. نمیدانم چرا نشد به گمانم روز جمعه بود! از باجه های همان حوالی روزنامه ای گرفتم و رفتم سراغ ستون احمدی ها(اما بی نژاد!). شماره داوطلبی مرحله اولم را حفظ بودم اما هر چه گشتم اسم اصغر احمدی که این شماره را در مقابل خودش داشته باشد پیدا نکردم. کمی نا امید شدم. رفتم سراغ اسم چند نفر از هم کلاسی های خر خوان! اسم یکی شان خیلی خاص بود و یقین داشتم که قبول می شود و اگر اسم او را می یافتم ، می توانستم بفهمم که شماره داوطلبی اش چه فرقی با من دارد. در واقع باید از طریق دیگران خودم را می یافتم! اسم آن دوستمان «مردان زندی دره شهری» بود. در منطقه ما بر خلاف بسیاری از شهرها استفاده از پسوند شهر در شناسنامه اصلا معمول نیست و این یکی واقعا استثنا بود. اسم ایشان را پیدا کردم و از روی شماره داوطلبی اش فهمیدم که باید دنبال شماره داوطلبی مرحله دوم بگردم. آن زمان کنکور دو مرحله ای بود. مرحله اول در اردیبهشت ماه و مرحله دوم هم مرداد ماه بود و یادم می آید که آزمون رشته ما در روز ١۴ مرداد ١٣٧٣ برگزار شد. در لیست اسامی گشتم و گشتم تا اسم اصغر احمدیِ دارای شماره داوطلبی خودم را پیدا کردم. قابل توصیف نیست که بگویم چه حالی داشتم. یک جفت کفش قیصری(پاشنه بلند) پایم بود. از آن جا تا جایی که تعدادی از دوستانم بودند نزدیک دو سه کیلومتر راه بود. خودم هم نمی دانم این مسافت را در چه مدت زمانی طی کردم. همین قدر می دانم که یک نفس دویدم تا خبر قبولی ام را به آن ها بدهم و به قول امروزی ها، دیگران را در شادی خودم سهیم کنم.

از تهران رفتم شهرستان(دره شهر) تا موعد ثبت نام. صبح یک روز گرم پایان شهریور تنهای تنها راه افتادم. همان کفش های قیصری را به پا داشتم اما این بار سنگینِ سنگین راه می رفتم. یک شلوار مشکی مدل شلوار کردی هم دوخته بودم با یک پیراهن سفید که روی شلوارم انداخته بودم با کمی ریش نوجوانی که عادت نداشتم بزنم( شاید به این دلیل که مثل این روزها امکاناتش نبود!) و موهایی وز که باید در آن موقع کوتاه بوده باشند.  خلاصه هر چه بود خیلی مثبت و برادر به نظر می آمدم. یک کیف آبی بر دوش راه افتادم. دلتنگ بودم که چرا کسی مرا در این سفر همراهی نمی کند. البته کسی جز یک برادر بزرگ تر نداشتم که بتواند کمکم کند که او هم نکرد. سایر اعضای بزرگ تر خانواده یا پدر و مادر بی سواد بودند یا خواهرانی که این برنامه در سیستم شان تعریف نشده بود! پولی هم نداشتم که همراهم ببرم. خواهرم که معلم بود مبلغی در اختیارم گذاشت درست خاطرم نمی آید ولی فکر کنم ۵ هزار تومان بود. آن زمان کرایه خرم آباد تا اصفهان نزدیک ٢۵٠ تومان بود. با آن پول می شد ١٠  بار از خرم آباد رفت تا اصفهان و برگشت!

رسیدم ترمینال دره شهر رضا عموزاده را  دیدم. به گمانم سوار بر  موتور سیکلت بود. از دور سلام و علیکی کردیم و به من تبریک گفت. از کجا خبر دار شده بود، نمی دانم. عموزاده شاید تنها معلم دوران تحصیلم بود که با او احساس صمیمیت می کردم( صمیمیتی بدون ترس) و کمک ها و تشویق هایش سبب شده بود که بدون آن که در درس عربی چیز زیادی بلد باشم، به شاگرد ممتاز کلاس در این درس تبدیل شوم آن هم طی ۴ سال دبیرستان با تعداد زیادی نمره بیست در این درس. خلاصه از دره شهر سوار شدم رفتم پلدختر از آن جا رفتم خرم آباد از خرم آباد به ازنا و از ازنا به الیگودرز. به الیگودرز که رسیدم دیگر داشت عصر می شد و عبور و مرور کم. ماشین به سختی گیر می آمد. به گمانم دو ساعتی معطل شدیم تا ماشین اصفهان پیدا شد. تا به اصفهان برسیم ساعت ده شب شده بود.

 من تا قبل از این سفر فقط دو بار به تهران آمده بودم و دیگر هیچ جا! یعنی هیچ جایی بلد نبودم و از آن مهم تر آداب و سختی های سفر را اصلا نمی دانستم. جیبم هم اجازه نمی داد برخی از چیزها را در این سفر جدید امتحان کنم. از الیگودرز تا اصفهان یک هم سفر کوهدشتی داشتم که به قول خودش دوره خدمتش را در اصفهان سپری کرده بود. به خیابان هزار جریب که رسیدیم با راهنمایی او مقابل در غربی دانشگاه پیاده شدم و دخیل بستم به نرده هایش! نگهبان آمد و ابراز شرمنگی کرد و گفت این وقت شب همه جا تعطیل است و نمی تواند کاری بکند. من نه جایی بلد بودم و نه کاری می توانستم انجام دهم. همان جا به قول خودمان دوتلینج(و به قول فارس ها چومباتمه) زدم. فکر کنم دلش به حالم سوخت؛ بشقابی به من تعارف کرد که در آن بادمجان سرخ شده بود و کمی نان لواش در کنارش. گفت این شام من است و چون از منزل آمدنی شام خورده ام دیگر اشتها ندارم. غذا مذکور برای من یک غذای کاملا آشنا بود. در تابستان های آن موقع، غذای گوجه و بادمجان غذای غالب فقرای روستایی دره شهر بود که در کمترین زمان و با کمترین هزینه آماده می شد. مرکز تولید مواد اولیه اش هم چمکلان  بود! غذا را خوردم و تشکر کردم. اما جای خوابم چه می شد؟ دوباره از جناب نگهبان خواهش کردم ایشان هم لطف کردند و با یکی از خوابگاه ها تماس گرفتند. شاید کل ماجرا یک ساعتی طول کشید. مرا به داخل محوطه دانشگاه راه داد و بر ترک یک موتور سیکلت سوار کرد و رساند یکی از خوابگاه ها که فکر کنم خوابگاه شهید خرازی یا شهید باقری بود. شب را در نمازخانه محترم آن خوابگاه گذراندم. صبح بیدار شدم که بروم دانشکده. هوای اول صبح اصفهان به پائیز می زد.  برای ما که گرمسیری محسوب می شویم، خنک متمایل به سرد بود. دیدن پرتو خورشید از آن بالای شهر و دیدن منظره شهر باز از آن بالا، وقتی با غرور دانشجو شدن آمیخته می شد، حس و حال دیگری داشت. اما باز تنهای تنها.

 بالاخره ثبت نام انجام شد. اما نتوانستم همان روز برگردم. یعنی بلیط گیرم نیامد.در محیط دانشگاه با دو نفر از همان حوالی خودمان(الشتر) آشنا شدم. شرح حال کردم و آن ها هم دعوتم کردند به خوابگاه متاهلی شان در همان محیط دانشگاه اما در آن موقع چون احتمالا به تنهایی برای انتخاب واحد آمده بودند، زن و بچه هایشان در منزل نبودند. کلی گفتیم و درد دل کردیم و صبح زود ضمن تشکر فراوان از آن ها راه افتادم به طرف ترمینال کاوه اصفهان. بلیط خرم آباد گرفتم. ظهر حوالی داران نهار قرمه سبزی خوردم. شب رسیدم ولایت خودمان قلعه تسمه و نیمه شب گلاب به رویتان! و از آن زمان به بعد شاید کلا ۵ بار غذای رستوران بین راهی نخورده ام.

تا این جا یک مرحله از کار انجام شد و من یک ترم تمام رها بودم. «فصل خیار کاری» اواسط آبان به پایان رسید و از آن به بعد کاملا بیکار بودم. یک توپ پلاستیکی و تعداد زیادی از دوستان هم سن و سال، بهترین وشیرین ترین خاطرات را در آن چند ماه رقم زدند. بهمن ماه شد و رفتیم برای انتخاب واحد. همه برگشتند خانه هایشان الا قلیلا که من یکی از آن جمع قلیل بودم. تا ترم شروع شود روزها می رفتم سی و سه پل گز می کردم و با پل خواجو مقایسه می کردم!

تا این که ترم شروع شد. اولین کلاسمان مبانی روان شناسی بود با خانم حیدری نامی. ترس و شرم برای ورود به اولین کلاسم را هرگز از یاد نمی برم. من تا آن زمان نه از نزدیک دانشگاهی را دیده بودم که با طرز رفتن به کلاس و نشست و برخاست در کلاس دانشگاه آشنا باشم و نه در طول عمر تحصیلی ام معلم زن را تجربه کرده بودم. این دو عامل سبب شده بود که در آستانه در کلاس خشکم بزند. دم در ایستاده بودم و ترجیح می دادم که چند نفری قبل از من وارد کلاس شوند تا مبادا گاف بدهم.کلاس هم که رفته بودم نمی توانستم به چهره مبارک خانم معلم نگاه کنم. آخر ما یک عمر با معلم های مرد سر وکله زده بودیم اذیتشان کرده بودیم ادایشان را درآورده بودیم و... اما الان استغفرالله!

دوره لیسانس من روز ١٩تیر ٧٨با دفاع از پاین نامه ای که در مورد فرهنگ تغذیه بود و «گوجه و بادمجان» هم در آن به وفور به چشم می خورد، به پایان رسید. یعنی همان روزی که روز قبلش «فتنه» ١٨ تیر اتفاق افتاده بود و ما بی خبر بودیم و تازه بعد از خروج از جلسه دفاع داشتیم از این و آن می پرسیدیم در تهران چه خبر شده است.

در شهر یور همان سال کسی که نفر یکی به آخر گروهش بود از تمام کسانی که افتخارشان معدل های ١٧ و ١٨ و ١٩ و وجود چندین نمره بیست در کارنامه شان بود، تنها با یک بیست که آن هم با ارفاق به دست آورده بود و با معدل ۵۴/١۵، جلو زد و تنها پذیرفته شده دوره ارشد در دانشگاه دولتی(علامه طباطبایی) بود. اما این بار نه خودم ونه هیچ کس دیگری از این موفقیت خوشحال نشد. کسی به من تبریک نگفت. باز هم عصر یک روز شهریور ماه؛ خبر قبولی ام را شنیده بودم. در جلوی ایوان منزلمان راه می رفتم مثل همان انیمیشن برنامه کودک سال های پیش . دست هایم را  در پشتم به هم گره زدم بودم و به سرعت می آمدم و می رفتم البته بدون آهنگ! یکی از اعضای خانواده سوال کرد که فلانی داری چه کار می کنی  وخواهر کوچکم که فقط 5 سال داشت گفت: دارد به زندگی اش فکر می کند و واقعا درست می گفت. من باید دست کم سه سال دیگر درس می خواندم؛ بی شغل و بی درآمد و بی پس انداز که معضل بزرگی محسوب می شد. اما چاره ای هم نداشتم. آمدم و دوره را تمام نکرده کار پیدا کردم و در تهران ماندنی شدم. خدمت سربازی رفتم. ازدواج کردم. و کنکور پشت کنکور امتحان دادم. اولین کنکورم همان پایان سال دوم ارشد بود که شانزدهم شدم. سال بعد باز در علامه هشتم شدم و به مصاحبه دعوت شدم اما نهایتا رد شدم. درسم تمام شد و از خوابگاه که تا آن زمان مثل آب و ماهی می مانستیم بیرون افتادم. خانه اجاره کردم. چند بار دیگر به مصاحبه دعوت شدم تا بالاخره «استقامت مان» نتیجه داد و سال ٨٨ در مقطع دکتری پذیرفته شدم.

این بار اما ده سال وقفه افتاده بود(از ٧٨ تا ٨٨). خوشحال شدم اما نه به اندازه قبولی در کنکور لیسانس. وقتی خوب نگاه می کنم می بینم که دوره ای است که صرفا باید سپری شود. از این دوره و هم کلاسی هایمان راضی ام و هم از اساتیدش که بینمان صمیمیتی به وجود آمده است. فشار این دوره خیلی خیلی زیاد بود به ویژه آن که سر وکله جناب رادمان هم زمانی در زندگی ما پیدا شد که پس از ده سال تازه توانسته بودیم اهم و مهم کنیم و مثلا قبل از بچه دار شدن دکترایمان را بگیریم؛ ما دکتری شروع نکرده، یک و ماه و نیم بعد رادمان هم عرض اندام کرد و به ما و به زندگی سلام گفت. این مدرک مورد بحث، فی نفسه هیچ ارزشی برایم ندارد. فقط وسیله ای است که با آن بهتر بیاندیشم و جهان پیرامون را بشناسم. هرگز به عنوانش دل خوش نکرده ام و نمی کنم . بنا ندارم نردبانش کنم اما یقینا آن را درکوزه هم نمی گذارم! الان چیز خنده دار دیگری ندارد اما شاید ١۵ سال بعد نکاتی به ذهنم برسد که برای خودم و شما کودکانه و خنده آور باشد!

زندگی از تلخ و شیرینی پر است

آبشارش دائما در شر شر است

هیچ فرقی نیست بین بی سواد

با کسی که ظاهرا یک دکتر است.

هم اکنون از «اتاق فرمان» به من اشاره می کنند که لطفا دیگر زر نزنید و ما هم می گوییم چشم!

 

  
نویسنده : اصغر احمدی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠