زنی در میانه ی دو تصادف

 خدا بیامرزد صدیقه خانم را. زنی بود تنها؛ تنها زندگی کرد و در تنهایی از دنیا رفت. اما ای کاش تنهایی، تنها درد او بود. او علاوه بر تنهایی، زنی پردرد و خانه به دوش بود. ولی یک شانس بزرگ آورده بود؛ شاید کمی بعد از درگذشت پدر و مادرش، شده بود مستاجر یک شکم­سیر. آقای شکم­سیر، از سال­ها پیش، ملکش را داده بود به تعدادی مستاجر و تا آخرین سال سکونت­شان، از هر کدام، ماهیانه 20 هزار تومان می­گرفت. خودش هم ساکن ایران نبود. کم­کم عده­ای به فکر افتادند که ملک را از چنگ این شکم­سیر در بیاورند. برای راضی­کردن مستاجرها، به هر یک از آن­ها پولی دادند تا ملک را تخلیه کنند. صدیقه خانم با آن پول در همان حوالی، آپارتمانی اجاره کرد. اما با اولین جهش قیمتِ اجاره­ی مسکن، دیگر یوسف­آباد، جای او نبود. با این وجود خودش را در پائین­تر از سه راه جمهوری، نگه­داشت و این زمان، آغاز«سقوط و عروج» سریع صدیقه خانم بود. او با توجه به همین قضیه، یک روز به همسرم گفته بود، این طور که پیش می­رود، در مسیر بهشت زهرا قرار گرفته­ام. اما مسیر بهشت زهرا بسیار سریع­تر از آن چه که او و ما فکر می­کردیم، طی شد. سال بعد ناچار به سکونت در سه راه آذری شد ولی تا بهشت زهرا هنوز راه زیادی مانده بود.

تنها بستگان صدیقه­خانم یکی برادرش بود که ساکن کرج بود و دیگری خواهرش، که زمانی در یوسف­آباد، هم محل بودند. او عضو کوچک این خانواده بود و وظیفه داشت به آن دو سر بزند. اما با وضع جسمی ای که داشت، سرکشی و دید و بازدید از این دو برایش دشوار بود. یک روز با تمام دشواری­ها، به قصد دیدن خواهر و خاله­اش که مهمان خواهرش بود، راه می­افتد که در نزدیکی منزل خواهرش، با یک کامیون برخورد می­کند. با این تصادف، خودتان می توانید وضع او را تصور کنید. اردیبهشت­ماه سال 1387 بود و من چند روزی مشغول مطالعه­ی آزمون دکتری بودم. آن روز همسرم دیروقت آمد و هر چه تماس گرفته بودم، جواب نداده بود. وقتی آمد پکر بود ولی سوال­های مرا مبنی بر علت ناراحتی­اش را بی­جواب گذاشت. فردا که امتحانم را دادم، ماجرا را روشن کرد. صدیقه خانم را بی­هوش برده بودند بیمارستان، اما چند روز بعد که من به ملاقاتش رفتم، به هوش آمده بود، هرچند نفس­کشیدنش با دستگاه اکسیژن بود. دو روز بعد از این ملاقات، خبردار شدیم که او چشم از جهان، فروبسته است.

صدیقه­خانم، دانشجوی رشته­ی زیست شناسی پیش از انقلاب دانشگاه تهران بود. لابد به حکم جوانی­اش، شور و شوق ها و آرزوهای خاص خودش را داشته است. اما به یک­باره چرخ­های یک ماشین آمریکایی، تمام آرزوهایش را بر باد می دهد. از آن پس مسیر زندگی او کاملا تغییر می­کند. راننده­ی آمریکایی در پسِ قانون ننگین کاپیتولاسیون شاه، آزاد می­شود و صدیقه­خانم اسیر مشکلات بی پایان یک تصادف می­شود. او از ناحیه­ی سر ،گردن، چشم، دست و پا، آسیب می­بیند و تمام حقوق معلمی­اش را صرف هزینه­های سنگین مداوا می­کند.

شاه رفت و آمریکایی­ها هم رفتند اما دردهای او پابرجا ماندند تا در حکومت اسلامی، امید بهبود داشته باشند. او کماکان، به اجرای عدالت امیدوار بود تا این که یک روز وکیلی اختیار می­کند و تمام مدارکش را به او می­سپارد. وکیل می­رود و هرگز نه کاری می­کند و نه حتی مدارک شاکی را پس می­دهد. سال­ها پی­گیری و مراجعه­ی صدیقه­خانم به رئیس­جمهور و وزیر وکیل، برای جلب حمایت آن­ها، تنها درد او را بیش­تر می­کرد. حتی چشم­اندازی که دولت نهم برای محروم­نوازی ترسیم کرده­ بود، از این درد نکاست. تنها لطف این دولت، وعده­ی مسکن مهری در یکی از شهرهای اطراف تهران بود. لابد آن­ها نمی­دانستند که این پاهای نیمه­فلجِ بی­مرکب را یارای رفتن به آن­جا و برگشتن برای ادامه­ی مداوا به تهران، نیست.

در میانه­ی این دو تصادف، فقط شهامت این زن، او را سرپا نگه داشته بود. حتی قادر به معلمی نبود. او را گمارده بودند به کار دفترداری. وی هم ناگزیر، پذیرفته بود تا  شاید روزی خدمتش را تمام کند و بی منت این و آن، مابقی عمرش را با حقوق بازنشستگی­اش، سرکند اما این بار، یک راننده­ی وطنی کار آن آمریکایی را تکمیل کرد و صدیقه­خانم برای همیشه از میان ما رفت. او نه پدر و مادری داشت و نه همسر و فرزندی تا بر مرگش گریه کند. تشییع­کنندگان او را تعدادی از همکاران و جمعی از خویشاوندان نزدیکش، تشکیل می دانند؛ آن­ها به احترام مقام معلمی­اش در ماتمش گریستند. با این وجود، او مانند غریبه­ای که یک عمر در حاشیه­ی این زندگی قرار گرفته بود در سکوت و غربتی دلخراش­تر­ از آن دو تصادف، به خاک سپرده شد.

از تصادف گر سر و دستت شکست

باز امیدی درون قلب هست

می شود امید، دست و پای تو

گر نرفته باشد امیدت ز دست

/ 5 نظر / 22 بازدید
علیرضا آذرپور

دکتر جان سلام و یادباد روزهایی که در مجموعه "هم اندیشی" بودیم ... -- روزگار غریبی ست نازنین ... بسیار متاثر شدم گاهی رویدادی کالبدت را می آزارد و دردهایت را فزونی می بخشد و گاهی رویدادی روح-ت را می آزارد. یاد دل نوشته هدایت افتادم : "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و ..."

فهد کمالوندی

سلام کلای اصغر خومان کم خوصه دیریم تا ته نچی هن مردمی ارامان ناری .اگر دی سر به مو وبلاگت مه ده تو کمترم.

پوریان

چه سرنوشت دردناکی!! شما هم که سرتان درد می کند برای نگارش این درد نامه ها .... واین دل ویران ما........

مسلم کمالوندی

جناب آقای دکتر سلام آقا ما میایم اینجا تا فارغ از این زندگی سرتاپا مشکل و غم و اندوه به مدد قلم طنز توانایتان گوشه ای از غم هایمان را به دست فراموشی بسپاریم شما هم که ...... خدایشان بیامرزد و روحشان شاد

مسلم کمالوندی

از گلایه پسر عمو هم ناراحت نباش . تو خود خوب میدانی در این دیار به هرسوی که بنگری صدیقه خانوم های فراوان میبینی بگذریم که او لااقل شغلی داشت . هم از این روی است که میگویم انتظار ما از زیارت بارگاه همایونیتان چیز دگر است