ناز فرحناز

  به نام خدایی که در همین نزدیکی است

دکتر جان قربانتان بروم! نیازی نبود که این قدر زور بزنید تا به ما بفهمانید فیمینیست هستید. من خودم شخصا از آن روزی که آن هلو را از درخت دولت جدا کردید و میوه ای دیگر بر جای ایشان نشاندید (که البته هیچ گاه نام این میوه جدید راهم اعلام نکردید)، فهمیدم که تو چقدر فیمینیستی. وقتی رجلی دیگر را از معاونت علمی خودتان برداشتید وبه جایش نسائی کاشتید، باز ایمان من به فیمینیست بودنت قوی تر شد. تو خودت زمانی گفتی که هر مردی را بردارم به جایش زن می کارم. من از این برنامه کشت و کارت به آخر یقین رسیدم.

اما قربانت شوم به اسم افراد هم کمی توجه کن. آخر این فرحناز که اسمش داد می زند که چقدر اهل ناز است. یک هفته تمام از تو و همه ما اصرار و از ایشان در حالی که الکی روی تخت بیمارستان لم زده بود و الکی هم سرفه می کرد، انکار. حالا که فی المجلس عذر 13 مشاور را خواسته اید، وکسی نیست شما را مشاورت کند( هر چند شما واقعا نیازی به این نصیحت و مشاوره ها هم ندارید) از ما به شما نصیحت که گرد هر آدم نازداری از جمله شهناز و مهناز و گلناز و الناز و ساناز سولماز و نازپری و نازیلا و امثالهم نگردید. ضمنا من پیشنهاد می کنم نامبرده اسمشان را عوض کنند و بگذارند اولماز( یعنی نمیشه) چون هر چی شما گفیتید معاون شو او گفت نمیشه. البته من تعجب می کنم که این چه جور سربازی است که از فرمان فرمانده اش تمرد می کند!

بگذریم .از آن جا که خیلی از افرادی که شما پست های مهمی به آن ها پیشنهاد می کنید، حتی آن را قبلا به خواب هم نمی دیدند و از آن جا که ممکن است این شتر یک روز در خانه من هم بخواهد ذیلا دلایل عدم پذیرش پست جدید را اعلام می کنم تا نه برای شما مسئله سیاسی ایجاد شود و نه دیگران مرا به باد انتقاد بگیرند.

1. اصولا من به شعار افزایش جمعیت پای بندم. تا حالا بزرگ کردن یک بچه بابایم را درآورده است. حال شما فرض کنید بخواهم ده بچه داشته باشم. در آن صورت باید در خانه خودم یک سازمان ملی جوانان تشکیل بدهم و خودم هم رئیش بشوم.

2. من خار پاشنه دارم و ممکن است نتوانم در همه سفرهای استانی شما را همراهی کنم.

3. من کمی هم بیماری صرع دارم و نور فلاش دوربین هایی که از شما عکس می گیرند و در حالی که من باید همیشه همراه شما باشم ممکن موجب غش کردنم شود و خونم بیافتد به گردن شما.

4. چون سفرهای شما عمدتا با اتوبوس است و من هم آدم «بد ماشین»ی هستم یعنی توی ماشین بالا می آورم این است که شرمنده گل روی تان هستم.

5. من اصولا از سر و صدا بیزارم و نمی توانم در سازمان ملی جوانان که هر روز صدها مراسم ازدواج برگزار می کند تحمل صدای آن همه ارگ و بزن و بکوب را داشته باشم.

6. اساسا استعفا برایم بی نهایت تلخ و زبانم لال برکناری مساوی با مرگ من است.

الهی بمیرم که نمی تونم معاونت بشم محمود جان!   فدای آن همه لطف و مرحمتت. اصغر بی ناز

امان از ناز بی حدت  فرحناز

چه می کردی نبودی گر تو سرباز!

بابا پستی بهت دادن بچسبش

قباحت داره خانم! کم بکن ناز.

 هم اکنون، از «اتاق فرمان» به من اشاره می کنند که لطفا دیگر زر نزنید. 

 

/ 9 نظر / 16 بازدید
زینب

اصغر بی ناز [نیشخند] چه ترکیب جالبی. ولی چون شما رجلی شتر دم خونه ات نمی خوابه بی خود به دلت وعده نده بیان ناز بکش

شاگرد ربانی

جالب بود

شاگرد ربانی

راستی یک کم خلاصه تر بنویس بابا وقت خیلی کمه جان تو همه گرفتارند

کل ممد

من خودم به دولت انتقاد دارم ولی این باعث نمیشه هرچیز گوچک و بی اهمیت را سوژه انتقاد کنیم. نظر شما را به قانون پادشاه جلب میکنم که ادامه اش را در پست بعد ببین درگذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بدخواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها ودیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشورهمسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. این همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند. و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه میتواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی وکلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکرمی نامیدند.

وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده یا مثل سگ بوکشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن درخفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت میدانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی میدادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه مینداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد ودین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد وهمگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند.

و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر میدادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند

..........

ok دکتر جان حالا شد. زیبا بود

مجید

سلام دکترجان لطفا قلم و فونت مطالب رو عوض کن و بیشتر بنویس